و این ترس های دنباله دار...

نشسته بودم توی تاریک و روشن خانه ای که پرده های نارنجی دارد، پرده هایی که انتخاب من نبود ولی باید می داشتمش؛ شبیه خیلی چیزهای دیگر در زندگی ام. نشسته بودم و به ترس هایم فکر می کردم؛ روزهای آخر شهریور بود، همین شهریوری که گذشت و از پشت ویترینش همه گفتند چه خوب گذشت؛ گفتند چه خوب گذشت چون دختر ریزه میزه ای که حتی فرصت نکرده بود ریشه ی موهایش را رنگ کند و پشت چشمش یک خط ساده بکشد، در آخرین روزهای شهریور توی بالکنِ مجلل لیدوما برای کارگردان شدن می دوید؛ تلفن های تبریک، مسیج های "مبارک باشد خانم کارگردان"، پیغام های توی وایبر از دوستانِ آن طرف آبها؛ همه می گفتند شهریورت چه خوب گذشت و می ترسیدم.

ولی من هنوز نشسته بودم، کارگردانِ نمایشنامه ام شده بودم ولی باز هم دست از این نشستن و ترسیدن برنمی داشتم؛ سر قولم مانده بودم، وقتی هنوز مانده بود تا سال تحویل شود، وقتی خاهرم داشت جلوی آینه تند و تند لباس هایش را عوض می کرد، من به خودم قول دادم تا سال نیمه نشده نمایشم را روی صحنه ببرم؛ بُردم ولی این نشستن و ترسیدن از من نرفت. یک روز مانده بود تا پاییز شود، هوا بوی پاییز داشت و رنگش پریده بود، شبیه من، شبیه منی که می دانم این نشستن ها و ترسیدن ها یک روز کار دستم می دهد.

خبرها را می خواندم و می ترسیدم، از دست دادن روحانی به کامرون، از بازی بچه ها کف زاینده رود، شیر های پالم دار، آمار پیدا شدن جنین های مرده در سطل های مکانیزه تهران، از نبودنِ خبر باران در روزهای در راه. راه می رفتم و می ترسیدم، از اینکه شهردار چشم آبی یکهو به سرش بزند بازار تره بار اطراف متروی تجریش را خراب کند و یک پاساژ پر زرق و برق با پله برقی های بزرگ بسازد، که یک روزی برم نزدیک امامزاده صالح و جایِ حلیم سید مهدی یک موبایل فروشی باز شده باشد. من نشسته بودم و برای ترس هایم غصه می خوردم و هیچ کار دیگری از دستم برنمی آمد.

موهای سفید پدرم مرا می ترساند، چروک های زیر چشم مادرم، نمره های پایین خاهرم؛ دخترِ خوبِ خانواده نشدن؛ خوابهای عجیبی که ماه هاست رهایم نمی کند؛ دیر آمدنِ گلپر از کلاس زبان وقتی با آژانس می آید؛ فقر وقتی سر چهارراه توی ماشین نشسته ام، که با گل فروش ها و شیشه پاک کن ها و اسپند دود کن ها  به من حجوم می آورد. نرسیدن به چیزهایی که می خاهم و داشتن چیزهایی که نمی خاهم. یک روز صبح با صدای شیونِ زنِ خانه ی روبه رویی بیدار شدن و بعد پارچه ی سیاه سردر خانه شان؛ رفتن، نبودن، دور شدن، تمام شدن مرا تا سرحد مرگ می ترساند.

نشسته ام و به روزهایی که می آید فکر می کنم، به چیزی که می خاستم باشم و چیزی که هستم، به آدم هایی که توی زندگی ام بودند و حالا نیستند؛ وقتی از خیابانی، کافه ای، مغازه ای رد می شوم، عطری را نفس می کشم، اسمی را می شنوم، عکسی را می بینیم و به یادشان می افتم، از این حجم خاطره نفسم بند می آید. نشسته ام به دختری که هنوز نمی داند یک ماه دیگر تازه بیستُ پنج ساله می شود یا بیستُ پنج سالش تمام می شود و حتا از گم شدن این یک سالِ زندگی اش هم می ترسد فکر می کنم و کاری از دستم برای این همه ترس بر نمی آید جز اینکه پتو را روی سرم بکشم، خودم را توی خودم مچاله کنم و آرام اشک بریزم...

 

/ 14 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساعت 16

سلام. آدمی وقتی پوست می اندازد، همه چیز را از نو می بیند. با چشمهای نو. نگاه نو. فهم نو. گاهی از دیدن این همه چیزهای نو، یکه می خورد، می ترسد، سکوت می کند، و گاهی بعد از همه ی این ها یک هو می زند زیر خنده. و می خندد، بلند بلند. این جمله زیبا از آندره ژید پیشکش این روزهایتان: "ناتاناییل! سعی کن تفاوت در نگاه تو باشد، نه در آنچه که بدان می نگری." و البته، تولدتان مبارک!

محبوبه

این ترس ها..که با ما بزرگ میشوند...همه جا دنبالمان میکنند...جزیی از زندگی مان میشوند و دست از سر ما برنمیدارند...به بودنشان؛هیچ وقت عادت نمی کنیم...هیچ وقت:(

انجمن فرزانگان کویر

با سلام دیوانه ای پادشاهی را پرسید : سئوالی کرد آن ديوانه شه را که تو زر دوست داري يا گنه را انجمن فرزانگان کویر

سمیرا

سلام سمیرا جان... نوشتت پر از احساس بود! از ته قلبم واست ی عالمه اتفاقای خوب آرزو میکنم ک همیشه دلت شاد باشه...همیشه خوب باش هم نامم!

انجمن فرزانگان کویر

با سلام دارم دعا می کنم هیچ وقت دلی بی فروغ نماند . دل های بی فروع درمانده اند............ التماس دعا انجمن فرزانگان کویر

مهدیه پوریادگار

سلام سمیراجان ما چرا اینجوری شدیم؟ تو درست مثل من ، و من درست مثل تو...

انجمن فرزانگان کویر

با سلام دنیای کودکی با تمام رازهای پیچیده اش زیباست و دوست داشتنی اما ساده ساده ....... انجمن فرزانگان کویر

بهاره بهزادی

سمیرای عزیزم... چرا نمی نویسی دختر.... :(

Goli

خدایا یعنی یک نفر انقدر شبیه من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Goli

خدایا یعنی یک نفر انقدر شبیه من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟