زنده باد "هم درک" هایِ خاموشِ این شهر دراندشت...

 

برای منی که همیشه ساز مخالفم با همه چیز و همه کس کوک بود زندگی مستقل همان قدر جذاب بود که یک انگشتر طلایی رنگ روی نوک قله ی یک کوه برای کلاغ.

تصمیمم را گرفته بودم و در روزی که یکی از آشناهای دورمان با کلی پادرمیانی واسطه ی آمدن خواستگار به خانه مان شده بود و بابای سخت پسند مرا راضی کرده بود که حداقل بیایند و حرف بزنند؛ توی اتاق رو به رویی یک چمدان قرمز بزرگ انتظار دست های مرا می کشید.

بابای پسر از کسب و کار و پول های توی بانک و انبار جنس های لوکس پسرش در فلان جا حرف می زد و من داشتم به این فکر می کردم قاب عکس بابا را کجای دیوار بزنم تا همیشه جلوی چشمم باشد. مادرِ پسر از زندگی مشترک می گفت و از مهمانی های بزرگ و من توی دلم داشتم حساب می کردم که چند دقیقه ی بعد آژانس جلوی درِ خانه ی مشترک 996 می ایستد و زنگ شماره ی پانزده را می زند برای بردن من به قسمتِ کوچک و آرامی از زندگی، که شبیه یک کیک شکلاتی خوشمزه همیشه می خاستم به آن ناخنک بزنم.

من با پسر خوش قد و بالایی که آن گوشه ی خانه مان نشسته بود همذات پنداری می کردم؛ هر دوی مان برای شروع یک زندگی جدید، یک اتفاق جدید بی قرار بودیم؛ او برای ساختن یک زندگی مشترک و من برای ساختن یک زندگی مستقل، هر دو پر از شور بودیم، او برای مردِ یک خانه شدن من برای ایستادن روی پاهای خودم. هدف مان متفاوت بود و شوقمان مشترک.

یک سالی می شود این همذات پنداری ها را خوب حفظ شده ام، هر آدمی که در موقعیت مشابه ام باشد مهمان یک لبخند می شود، هرچند کمرنگ، هرچند گنگ؛ شبیه همان روزهایی که به هرکسی که روی بینی اش چسب داشت و زیر چشم هایش کبودی یک لبخند آرام می زدم که یعنی می دانم چه می کشی، شبیه این روزها که به هر کسی که دندان سیمی دارد لبخند می زنم که می دانم حسرت نخوردن بلال در شب های تابستان یعنی چی.

من با تمام آدم هایی که کوله پشتی های بزرگ دارند و هندزفری شان را جوری توی گوششان چپانده اند که حتا صدای نفس های خودشان را هم نمی شنوند همذات پنداری می کنم. با تمام آدم های هشت صبحِ بی آرتی های میدان ولیعصر به پارک وی، با آدم های همیشه در حال جنب و جوش این روزهای خانه هنرمندان، با تمام خانم هایی که چشم های قهوه ای دارند و ریشه ی موهای مشکی شان از زیر موهای رنگ شده شان کمی جوانه زده.

این همذات پنداری چیز خوبی است، ته تهش با اینکه می دانی هیچ کاری از دستت برای انجام دادن بر نمی آید ولی لبخند می زنی، نفس عمیق می کشی، تو چشم های طرف یک جوری نگاه می کنی که یعنی من حست را، دردت را، حرفت را می فهمم و حتا اگر بدون هیچ دیالوگی هم از کنار هم رد شویم باز هم خیالمان راحت هست  که در این شهر دراندشت بی درُپیکر "هم درک" های خاموشی هستند که برای چند لحظه هم که شده حالت را، حال واقعی ات را درک می کنند...

 

پ.ن: پیش فروش "دورهمی زنان شکسپیر"، نمایش جدیدی از گروه ما "این تابستان" شروع شده. این بار یک عاشقانه ی کلاسیک را با دنیایی از رنگ و عطر و زیبایی تجربه کنید. منتظر دیدنِ تک تک شما هستیم.

 

/ 20 نظر / 94 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لاله

یک بار یکی از همین هم درکها وقتی که اتوبوس ایستاده بود توی ایستگاه برای سوار و پیاده شدن مسافرها و من داغون و زخمی و خسته توی اتوبوس، نزدیک ترین میله رو محکم گرفته بودم، از توی ایستگاه برام لبخند زد. من البته ناتوان تر ازون بودم که بتونم جواب لبخندش رو بدم ولی اون لبخند من رو به دنیا وصل کرد. یک جایی توی اون بعد از ظهر داغ تابستون تهران، برای من که رو به اتمام بودم لبخند یه غریبه رشته ی اتصال به دنیا شد.

محبوبه

دلم یه عالمه برات تنگه.سرت شلوغه،میدونم. :) هواتو دارم از دور

مخاطب (فاطمه )

سمیرا سمیرااا..اینی که اینجا به اسم مخاطب نظر داده من نبودم... فکر کنم اشتباهی کامنت های منو با خودش اشتباه گرفت.... از این به بعد سعی میکنم با اسم واقعیم نظر بذارم... :*

آرمین صافدل

سلام سمیرا خانم ، مرسی از محبت و زحمت هاتون برای اجرای دورهمی زنان... :)

بهار

سلام بر سمیرای عزیزم دیشب افتخار داشتم اولین ماحصل کارگردانی شما را به نظاره بنشینم و به یقین حظ و افتخار نصیبم شد تبریک میگم بابت همه چی ان شاالله موفقیت های بعدی رو هم جشن بگیری

آشنا...

دیدن خوابت،سمی را،ازبهترین اتفاقای امروزم بود شاید:) توخوابمم مهربون بودی:) خداقوت خانم کارگردان:) اومدن پاییزهم مبارکتون:*** راستی سلام؛) یاعلی..گ

ناچیز

سلام دخترک گندمگون نمیدانم بگویم خوشا بحالت یا تعبیر دیگری بکار ببرم. ولی بهرحال تصویر خوبی را از خودت در نوشته هایت گذاشته ای، دختری با قدرت همذات پنداری، دختر فهیم در دیالوگ ها، مسافر بی ار تی،در گیر گشت، میدان ونک، مترو ، پله برقی، فرهنگ سرا، زهرا سالاریه، بستنی، نیاوران، نمایشنامه،قهوه، نسکافه، و . . (احتمالا) برتولت برشت، بتهوون، کافکا و . . برج میلاد، تالار شهر و . . . دختر گندمگون تهران بزرگ بتو حسودیم میشود. زیرا تو همه چیز داری و من همه چیز را از دست داده ام، قلبم را، راستگویی ام را، جوانی ام را، شهامتم را، امیدم را، گرمی دستهایم را، انتظار یکرنگی دیگرانم را. من خودم را از دست داده ام. نا چیز

انجمن فرزانگان کویر

با سلام عشق یعنی انتظار................. یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم انجمن فرزانگان کویر

سارا

وبلاگتونو به دوستام معرفی کردم و تنها جملم این بود «نوشته های این دختر بدجور به دلم میشینه،اصلا انگار منه»