یک سال از نبودنت هر روز جان دادم...

 

بیستُ پنج مرداد 91 ساعت 12 شب:

نشسته ام روی پله ای که دقیقن پارسال همین روز و همین ساعت نشسته بودم، اما چه نشستنی! صداها توی سرم می پیچد و مثل همان شب لعنتی رگ های شقیقه ام می زند، نشسته ام رو به روی باغچه ای که هر گوشه اش تو را می بینم، پشت به ایوانی که روزهای تابستان تو تکیه به پشتی قرمزش می دادی، حتا همین پله، کنار گلدان بزرگی که اسمش را نمی دانم اما بوی تو را می دهد. ساعت 12 شب است و انگار بیست و پنجم مرداد 90 را دارند برای من بازپخش می کنند، لحظه به لحظه، صحنه به صحنه و قلبم می گیرد از آن همه سیاهی.

حالا یک سال است هر وقت در کرم رنگ بزرگ این خانه باز می شود بغض می کنم، جای نبودنت مگر خوب می شود؟ هنوز بعد از یک سال جرات نمی کنم زیر آن پنجره بزرگ، همان جایی که نفس های آخرت را کشیدی بنشینم. روزهای آخر را خوب یادم است که چطور مرد با صلابت خانه زیر این پنجره از درد ناله می کرد و من پشت پنجره زانوی غم بغل می گرفتم و با هر ناله اش اشک می ریختم. حالا تو نیستی، تو نیستی اما پنجره هست، جای خالی ات هست، اشک های بی صدای من پشت پنجره هست اما تو نیستی.

هنوز عادت نکردم، هنوز به سنگ سیاهی که عکس سفیدت را در آغوش دارد عادت نکردم، هنوز هم تا وقتی پشت در می رسم خیال بودنت توی سرم می پیچد، در که باز می شود اما دنیا روی سرم آوار می شود. یادم می آید که باید بیایم خانه ی جدیدت، جایی که آرام خوابیدی، که درد نمی کشی، که ناله نمی کنی. حالا نوبت من است، وقتی می رسم درد می کشم، ناله می کنم، به اندازه ی تمام درد هایی که  کشیدی و ما نمی فهمیدیم. به اندازه ی تمام حرف هایی که نگفتی و با خودت بردی، ما درد می کشیم از نبودنت.

امروز عید فطر است و بابا دارد گوشه ی اتاقِ من روبه روی عکست آرام اشک می ریزد، حالا دیگر نمی توانم موهای سفیدش را بشمارم. بابا این یک سال به اندازه ی تمام عمر پیر شد، به اندازه ی تمام عمر اشک ریخت، آرام و بی صدا و با وقار، درست مثل روز خاک سپاری. بابا حتا گریه کردنش هم با شکوه است، این بی صدا اشک ریختن را از او دارم. حالا من باید بروم، باید بروم و شانه هایم را به بابا بدهم تا اشک هایش را بریزد، درست مثل روز خاک سپاری. ما غمگینیم از نبودنت، ما داغ داریم، ما پُریم از اشک هایی که خشک نمی شود، درست مثل روز خاک سپاری...

 

پ.ن1: نبودنش درد است، دردی که درمان ندارد، مثل درد خودش :(

پ.ن2: خانه باید پدر بزرگ داشته باشد، خانه ی ما خانه نیست.

پ.ن3: این روزها مدام داغ دارم، داغ نبودن آدم هایی که دوستشان دارم.

 

 

/ 8 نظر / 60 بازدید
محمد حسین

خدا رحمت کنه ما هم امروز ( روز عید فطر) سر مزار بودیم داغ های تازه خیلی درد دارن، مثل زخم های نو، مثل ضربه هایی که هنوز صداشون توی ذهن باقیه...اما درد بیشتر واسه داغ هاییه که با وجود گذشت زمان...با وجود که نه! همراه با گذشت زمان تازه تر میشن و ما هم فرسوده تر

روح الله احمدی/ بلبل

سلام. فکر می کنم کامنت قبلیم ثبت نشد گفتم روحش حتما شاده چون کسایی مثل تو رو داره که اینطوری ازش یاد می کنن معمولا آدم زود از یاد می رن شاد باشی

دیبا

عزیزدلم پرِغم بود:((((((( پدربزرگ منم مرداد89ازبین مارفت... وهنوزهم باورنمیکم خدا بیامرزدشون

رعنا شمس

سمیرا :( راست می‌گی... بابای من‌م وقتی پدرش از دنیا رفت شکست... خدا پدربزرگ‌تُ‌بیامرزه. بهشت قسمت‌شون باشه

زهرا_ض

همین حست 14 خرداد هر سال ِ منو پر کرده، بهش میگفتیم "اقاجان" این روزها نبودنش زیاد به چشم میاد هییم بابام بعد ِ رفتن اقاجان شکست،موهای سفید،محاسن سفید حس ِتلخی ِ یکی بره،یکی روبه روت موهاش سفید شه وتو کاری از دستت برنیاد خیلی به بودنش احتیاج دارم، اینکِ با همون لحن خاصِ خودش سه بار اسممو صدا بزنه زهرا زهرا زهرا خیلی خاطره برام زنده کرد این پستت دختر،خدا رحمتشون کنه،خدا باباتو برات حفظ کنه،

سمیرا

نمی تونم بگم می فهممت چون هنوز هر دو تا بابابزرگ رو دارم ولی میدونم که داشتن شون چقدر نعمت بزرگی هست.خدا بابا رو سالم نگه داره واست و بابابزگ رو هم خدا رحمت کنه سمیرا جان.

مريم

چند ساعت پيش خاكسپاري يه مرد بزرگ بود يهو ب ذهنم زد اگه همين يه دونه پدربزرگو از دست بدم ... هنوز از اين فكر آني سر درد دارم