من از گم شدن آدم های زندگی ام توی دالان زمان می ترسم...

 

اولین بار و البته آخرین باری که با بابا آن هم به اصرار من رفتیم پیش یک روانپزشک و البته باز هم به اصرا بابا آقای مشاور، تعریف بابا از من در یک جمله برای آقای دکتر به ترتیب؛ نترس، مهربان و بهانه گیر بود، تعریفی که مرا در آن روزهای تازه پا به اجتماع گذاشته حسابی مغرور کرد.

حالا سالها از آن روزها می گذرد و من در مطب هیچ روانشناسی را باز نکردم، حتا همان روانشاسِ خوشتیپی که کت و شلوار خاکستری پوشیده بود و کراواتش خط های آبی کمرنگ داشت و بوهای خیلی گرانقیمت می داد و همان موقع ها چهل هزار تومان بابت حرف هایش ویزیت دادیم. من درِ مطب هیچ روانشانسی را باز نکردم که بگویم، آقای دکتر، خانوم دکتر من می ترسم.

من آدم ترسویی هستم، زمان بزرگ ترین ترس من در این روزهایی ست که هیج نمی دانم دارد چگونه از سرم می گذرد؛ من فوبیای زمان دارم، شبیه فوبیای پل، شبیه فوبیای تنها ماندن توی یک شب بارانیِ طوفانی در خانه، شبیه فوبیای نبودن آدم های دوست داشتنی زندگی ام. من آدم ترسویی هستم و نمی دانم چرا بابا آن روز به آقای دکتر گفت سمیرا دخترِ نترسی است.

اما من این روزها حسابی دارم می ترسم؛ شبیه دخترک های کوچکی که توی بازار تره بار دست مادرشان را ول می کنند، شبیه پسر بچه هایی که روز اول مدرسه توی شلوارشان کار خرابی می کنند، شبیه حس اولین تجدید توی کارنامه، اندازه ی آدم های سیاسی تحت تعقیب، یا یکی از همین دزدهای توی مترو که همین چند روز پیش خودم دست یکی از آنها را توی کیفم دیدم و ترسیدم و لال شدم و صدایم در نیامد تا با خیال راحت کارش را بکند.

من آدم ترسویی هستم؛ چون از نداشتن و نبودن آدم های مهم زندگی ام نمی شکنم، مچاله می شوم! من یکهو یک مریضی سخت شبیه سرطان نمی گیرم که بمیرم، با یک ویروس کوچک سرما خوردگی چنان جان به لب می شوم که تمام دنیا توی سرم می چرخد. من آدم یکهو به آخر خط رسیدن، یکهو نداشتن، یکهو فراموش کردن و تمام کردن آدم ها نیستم؛ من از ترسِ نبودن کسانی که دوستشان دارم، دارم جان به لب می شوم.

فکر می کنم یکی از همین روزهای سرد، باید پالتوی سبزم را بپوشم، درِ اتاق یکی از دکترهای روانشناسِ معروف تهران را باز کنم، و همین که چشم دکتر به صورت رنگ پریده ام افتاد، قبل از اینکه مرا به نشستن دعوت کند و از منشی اش بخواهد برایم قهوه یا نسکافه بیاورد،بدونِ سلام و هیچ حرف اضافه ی دیگری بگویم آقای دکتر، من از نبودنش توی زندگی ام  عجیب می ترسم...

/ 14 نظر / 99 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سلام دوستم شبت بخیر.دوباره نوزدهمین اسفند از نوزدهمین سال کار کردن تدی اداره ام وکار وکار وخستیگی وروز مرگی.امروز تمام فکر کنم 16 صفحه وبلاگت را خواندم.عزیزم باورت نمیشود حرفهای دل من وهمه احساس من به زندگی است که از ذهن تو جاری میشود من شبیه تو حرف میزنم سالهاست اماددر دفترهای خودم.دوست خوبم من هم میترسم از نبودن ،از نداشتن کسانی که عاشقشان هستم واز....این ترس مثل یک بغض قدیمی،مثل یک درد کهنه ویک غم عمیق همیشه با من است. مرسی از تو که چقدر دوباره یادخودم می افتم.....راستی من سمیرا مامان عطام اشتباه نشه یه وقت

پیام

می ترسی از زمان هایی که به سرعت در نبودش سپری می شوند می ترسم از زمان هایی که به کندی در نبودش سپری می شوند شاید فرق این دوتا توی وجود امید در یکی و نبودش در دیگری باشد. توی ترسناکترین لحظه ها هم می شه نوری پیدآ کرد حالا میخواد نور پروژکتور ورزشگاه آزادی باشه یا نور آخرین کبریت ...

پیام

می ترسی از زمان هایی که به سرعت در نبودش سپری می شوند می ترسم از زمان هایی که به کندی در نبودش سپری می شوند شاید فرق این دوتا توی وجود امید در یکی و نبودش در دیگری باشد. توی ترسناکترین لحظه ها هم می شه نوری پیدآ کرد حالا میخواد نور پروژکتور ورزشگاه آزادی باشه یا نور آخرین کبریت ...

مریم آقاجانی

نوشته هایت عجیب حرمت دارند بانو با همه تفاوت هایمان، می ترسم هردو با یک درد از پا در آییم (ببخش زیادی با درد و مرگ اختم...)

مهلا

سلام سمیرا خوش حالم دوباره اپ کردی دلم برای حرف های خوشگلت تنگ شده بود این روز ها خیلی بی حوصله ام فکر کنم دلم عیدو هم نمی خواد...مرسی دوباره اومدی مرسی[گل]

شیوا

ترس از دست دادن... گاهی باعث میشه لذت بودن و داشتنشون رو حس نکنیم ، ولی چکار میشه کرد که هرچقدر یه فرد عزیزتره و بیشتر دوسش داریم ترس نبودنش هم بیشتر میشه ... اگه بخوایم هیچوقت نترسیم شاید باید هیچوقت کسی رو دوست نداشته باشیم ! تا کسی رو دوست داریم ترس نبودنش هم هست ولی باید سعی کنم در حد تعادل نگهش داریم تا لذت درک بودنش رو از خودمون نگیریم

نوشین

سمیرا منم میترسم... دارم میمیرم خیلی خوبه که اینو دیدم خیییییلی نمی دونی...

نترس كسي گم نميشود

تكرار ميشود نه يكبار هزاران بار......

v

حرف های دل من رو زدید وقتی نوشته هاتون رو خوندم کمی اروم شدم مشکلات دست از سرم ور نمی دارن .....