بیایید نیاوران باهم بستنی بخوریم...

 

سال خوبی را شروع کردم، دلم روشن است برای سالی که می خاهد بر من بگذرد؛ از آن سال هایی است که من بدوبدوهایش را دوست دارم، که انقدر کار روی سرم ریخته است که گاهی یک ترس شیرین سراغم می آید که هی، دختر، نکند کم بیاوری، نکند چک لیست های رنگی روی کمدت یکی یکی خط نخورند و روی هم تلنبار شوند، بعد به خودم با صدای بلند می گویم نه!

امسال را دوست دارم، این روزها را دوست دارم، روزهایی که ساعت از نیمه می گذرد وقتی کلید به در می اندازم، ولی باز هم با حوصله برای خودم غذا درست می کنم، حواسم هست که موسیقی خوب گوش بدهم و گوشم را از شلوغی مترو و خیابان های دراندشت این شهر به نت های آرام بسپارم.

حساب و کتاب می کنم، برنامه می ریزم و توی همه ی شلوغی های دوست داشتنی ام می رم سر وقت رفیقم، رفیق روزهای سخت و آسانم، رفیق روزهای اشک و لبخندم و یک شب را در خانه ای که حالا مال او و مَردش است و خیالش بابت داشتنش تخت است می گذارنم و مدام به دیوانه بازی غافلگیر کردنشان غش غش  می خندیم.

حواسم هست که باید جای آدم های خوب زندگی ام را خوب نگه دارم، که نگذارم از روزهایم کم شوند، که بی رنگی نشود رنگ دنیایی که دارم امسال برای خودم می سازم. حواسم هست که دست هایی که اشک هایم را پاک کردند و لب هایی که با شادی هایم خندیدند حکم طلا دارند در این بی رونقی بازار معرفت.

توی سالنامه ای که چند روز پیش از بابا هدیه گرفته م کارهایم را لیست کردم، از نگاه کردنشان دلم قنج می رود، لبخند می زنم از به بار نشستن میوه های نهالی که امسال کاشته ام و خودکار سبزی که کنار گذاشته ام برای تیک زدنشان در یک روز خوب و بعدترش رفتن سراغ کار بعدی.

گفتم کمی از خودم برایتان بنوسم، از جاهایی که می شود همدیگر را ببینیم، بشنویم، بخانیم؛ که اهالی این خانه را نزدیک تر از همیشه کنار خودم داشته باشم و به حرمت بودنشان در روزهای سختم، شریکشان کنم در لحظه هایی که حالِ خوب دارم.

این روزها تا بیست اردیبهشت هر روز ساعت 19:30در فرهنگسرای نیاوران، سالن گوشه میزبان نگاه گرمتان هستم با نمایش "با من بستنی می خوری". جایی که دوست دارم در هیاهوی قبل از اجرا، یک نفر دست روی شانه هایم بگذارد و بگوید من فلانی هستم، اهالی خانه ات و من تمامِ خستگی ام با دیدنش تمام شود.

اگر دوست داشتید هم یک هفته درمیان ساعت 17 تا 18:30 ما را از شبکه رادیویی جوان با برنامه سبقت آزاد و  هر هفته، بامداد سه شنبه از ساعت 00:00 تا 2، با برنامه ی اینجا شب نیست بشنوید و نظر بدهید. عصر و بامداد بهاریتان را به ما بسپارید، قول می دهیم روز و شبتان را بسازیم. اگر هم که اهل خاندن هستید، در شماره جدید دوهفته نامه سرنخ مصاحبه ی متفاوتی با زهرا سالاریه، تنها زنِ کاپیتان دریایی ایران انجام داده ام.

این هم گوشه ی ذهنتان داشته باشید، خیلی زود در قاب تلویزیون های منزلتان مهمانتان می شویم. به پاس همه ی بودن هایتان در این خانه و به رسم بازدید هم که شده باید این حضور گرمتان را یک طوری پاسخ می دادم :)

 

پ.ن1: خبرهای خوش تر هم در راه است.

پ.ن2: دست های گرم خانوم هاشمیان عزیز را می فشارم، از اهالی خوب همین خانه، که دو روز پیش بعد از اجرا نشانی اینجا را داد و حسابی خوشحال و غافلگیر و خجالت زده ام کرد.  

/ 19 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
۩۞۩ آفتاب ۩۞۩

آب هر چند آلوده باشد حتی لجن هم شده باشد اگر به دریا برگردد صاف، زلال و پاک می شود یادت باشد خدا دریای رحمت است و ما چون آب آلوده که اگر به آغوش رحمت او باز گردیم کار تمام است و پاک پاک می شویم

بی وقت

خیلی ضایعست اگه العان بیام بگم سال نو مبارک؟؟! خب لازم به گفتن نیست خودم میدونم، اما خب من پرروتر از این حرفام با کمال خونسردی میگم: سال نو مبارک.. راهی جان آمدن عید مبارک بادت، برسد شغل فراوان تو به فریادت! از لحاظ در راه بودن خبرهای خوش ترُ اینها... ما که از قبل هم پیگیر بودیم .. ایشالا موفقیت های جدیدتر و بهتر... [لبخند][لبخند][لبخند]

بی فکر

یه پیشنهاد: شما که انقدر گروه منسجم و خوبی دارین نمیشه تئاتر هاتون رو بیارید به شهرستان ها؟؟؟؟ مطمئن باشید تو شهرستان هم استقبال خوبی میشه، حالا گذشته از این، کمک شایانی کردین به خوب دیده شدن تئاتر و کشف بهتر استعدادای شهرستانها و کلی اتفاق خوب دیگه..

خبرنگار

سلام امیدوارم سال خوبی داشته باشی. منتظر حضورت در وبم هستم.

خبرنگار

سلام امیدوارم سال خوبی داشته باشی. منتظر حضورت در وبم هستم.

سمی جان

سلام دوستم امیدوارم خداوند برای مهربونیهای تو جوابهای خوبی داشته باشه ،که حتما همینطوره.کاش تهرون بودم ویکی ازاونایی که توی اون محل واونجا دست روی شونه ات میگداره .... هرحال برات ارزوی موفقیت دارم دوست فعال وپرتلاش من.....

سمیه

قلمتون زیباست [گل] وابستگی میاره خانم [قلب]

فاطمه زاهدی

سلام خانوم راهی عزیز آرزوی سلامتی و موفقیت براتون دارم ... در پناه خدا[گل]

زهرا_ض

کاش ساعتش جور بود. یا لااقل نیاوران نبود. بدجور درگیر پایان نامم، دلم جون گرفت تایید کردی اینا رو. صبح رو کِ بی خیال شدم[ناراحت]ببینم غروبت چطوریه. ینی بهار نبینمت دق میکنم سمیرا ! ! !

مخاطب

ُسمیـــــــــرا... خیلی دلم میخواد ازت برنامه ریزی کردن و یاد بگریم .اینکه همزمان چجوری باید به چند تا کار مختلفم برسم و فکرم درگیر این و اون نباشه. تا حالا هزینه های زیادی به مشاور .روانشناس یا روانپزشک دادم ولی اونا فقط یک سری تئوری تحویلم دادن... من اینروزهــــا شدیدا به برنامه ریزی و سرو سامون دادن کارام نیاز دارم... کمکم میکنی؟؟؟ [ناراحت]