خدا مادربزرگ ها را کجا می برد...؟

 

از دست دادن با از دست رفتن خیلی فرق دارد.

مثلن زندگی من خیلی وقت است از دست رفته است و من چاره ای ندارم جز اینکه عادت کنم. اما از دست دادن دردناک است. من خیلی از دست داده ام، خیلی چیزها، خیلی آدم ها. حالا همین از دست دادن هم شکل های مختلفی دارد، وقتی کسی را از دست می دهی اما خیالت بابت بودنش تخت است، حتا اگر نزدیکت نباشد، بیخ گوشت نباشد، دستت به بودنش نرسد، ولی بدانی یک گوشه ای از این دنیا دارد نفس می کشد؛ باز هم خیلی درد ندارد. اما امان از روزی که برای همیشه از دست می دهی، امان از روزی که درست درمانُ بی برو برگشت از دست می دهی.

اولین باری که بی برو برگشت از دست دادم نُه سالم بود؛ پدر بزرگم را -بابای مادرم را- بی برو برگشت توی پس کوچه های نُه سالگی از دست دادم و هیچ کاری از دست های کوچکم برنیامد؛ یادم هست همان روزِ خاکسپاری پاهای پدربزرگم -بابای بابایی را- سفت نگه داشته بودم و توی سرم می گفتم بزرگ که شدم این یکی را از دست نمی دهم؛ بزرگ شدم اما، بیست و چند ساله شدم و سه سال پیش، درست توی همین روزهای در راه او را هم از دست دادم؛ توی ماشین ساعت یازده شب اتوبان کرج بودم که فهمیدم از دست هایم برای نگه داشتن این پدربزرگ هم کاری برنیامد، دست هایم بزرگ شده بود اما نه آنقدر بزرگ که زورش به مرگ برسد.

من می دانم پدربزرگ ها جای خوبی توی بهشت دارند؛ به خاطر تمام بستنی های میوه ای که برایمان خریدند، به خاطر تمام ماشین هایی که به خاطر کم شدن درد دندان درآوردن سوارمان کردند و توی شهر چرخاندمان، به خاطر آغوش همیشه بازشان که پناهگاه همیشگی بود برای فرار از دست تَشرهای مادر و به خاطر کَندنِ یواشکی گل های باغچه دور از چشم مادربزرگ برای اینکه کنار گوشمان بزنیم.

ولی نمی دانم، نمی دانم خدا مادربزرگ ها را کجا می برد؟ مادربزرگ هایی که خوشمزه ترین قرمه سبزی های دنیا را درست می کنند، که قشنگ ترین قصه های دنیا را بلدند، که دلشان زود به زود برای نوه هایشان تنگ می شود، که همیشه بیشتر از بچه هایشان نوه ها را دوست دارند و توی جیبشان و پشت پشتی های قرمز رنگشان همیشه پر از خوراکی است، که سماورُ چایشان همیشه به راه است و قلبشان مهربان ترین قلب دنیا.

من دوتا مادربزرگ دارم؛ اما این روزها حسابی قلبم از رفتنِ بی برو برگشتِ دوتا مادربزرگ که هیچ وقت ندیدمشان درد می کند. یکی مادربزرگ رعنا که دو هفته ای می شود حتمن جای خالیش توی خانه شان عجیب به چشم می آید و یکی مادربزرگ معین؛ که همین امروز بعد از دلشوره ی عجیبی که صبح یقه ی دلم را گرفته بود با یک اس ام اس خبر دارم کرد که "مادربزرگم فوت کرد".

اگر خدا پدربزرگ ها را به بهشت می برد، بی شک باید یک جای بهتری دستُ پا کرده باشد برای مادربزرگ ها....

/ 10 نظر / 127 بازدید
فروغ

سمیرا جونم خیلی ناراحت شدم جای مادربزرگای خوب مثل مادربزرگ تو مثل مادربزرگ من که تو پنجاه و پنج سالگی تنهامون گذاشت تو بهشته...

فاطمه زاهدی

سلام خانوم راهی عزیز... انشا اله که خدا رحمتشون کنه... من هم هیچ کدومشون رو ندارم ... ولی مطمئنم خدا واسه مادر بزرگ ها یه جایی توی آغوش خودش براشون محفوظ نگه داشته.[گل] چه جایی بهتر از آغوش خودش.

سمیرا

اون موقع که شنیدم مادربزرگ رعنا شمس فوت کرده...یه دفعه ای دلم هوای مادرجونم رو کرد و تندی رفتم بغلش کردم..خدارو شکر که خونه ی مادرجونم نزدیکه...خدارو شکر که تند تند میرم بهش سر میزنم... مادرجونا فرشته ان.... خدا همه ی مادرجونا رو بالاسر نوه هاشون نگه داره

کوچک ترین سمیرا

خوش به حال همه اونایی که می تونن دستای مادربزرگشونو ببوسن و با پوست پیر شده دستاشون بازی کنن و به عشق ایمان بیارن.من 6ساله که تنها مادربزرگمو سپردم دست خدا و غم نبودنشو بعضی شبا با گریه روی بالشم تسکین میدم.

کژال رمضانی

سلام عزیزم...میفهمم حالتو منم تیر ماه امسال پدر بزرگ نازنینمو از دست دادم...در عرض 17 روز یکهو در کمال نابوری تمام بدنش از کار افتاد...خدا دوتا مادربزرگتو صحیح وسالم نگه داره خانومی

شبیه خودم

سلام سمیرای عزیزم. حتما برات دعا میکنم. امیدوارم خدا هم بشنوه درست درمون! من دیگه نه مادربزرگ دارم نه پدربزرگ ولی از خدا میخوام پدر ومادرم رو برام نگه داره. امیدوارم قلب بزرگت همیشه شاد باشه. میشه.

رعنا شمس

سمیرا تو لینک‌زن خوندم‌ش. نمی‌دونستم تو نوشتی‌اش… :*

زهرا_ض

ب چه روزهایی بردیم با این پستت سمیرا

آشنا...

خداایشاا...مادربزرگامونگه داره.من ازازدست دادنشون میترسم،خیلی خیلی خیلی... پدربزرگاموندیدم که بدونم پدربزرگ داشتن چه حسی داره ولی همیشه دست دعام بالاست واسه سلامتی همه ی مادربزرگاوپدربزرگا واسه نوه هاشون... یاعلی...