جای خالیت تووی زندگی ام عجیب درد می کند...

 

بیستُ چهار سالم استُ نشسته ام غصه ی مادر نشدنم را می خورم. غصه ی اختلاف سنیِ بالای بیستُ چهار سال را. دوم فروردینِ سالِ جدید است و دارم حساب می کنم در بهترین حالت ممکن از پسری که دلم می خواهد داشته باشم، سی سال بزرگ ترم و هی غمگین تر می شوم. مادرم هنوز هجده سالش نشده بود که مرا داشت و من وقتی پسرم را برای اولین بار در آغوش می کشم شاید زنی ساله باشم.

 سی سالگی برای منی که توی سرم هزار نقشه داشتم سن خوبی برای مادر شدن نیست، وقتِ دل دادن به مادرانگی، وقتِ پا به پای بچه گشتن توی مغازه ها برای خریدنِ لباس های رنگی. سی سالگی تمامِ رویای مادر شدن برای من را به گند می کشد. رویای دویدن توی پارکِ کوچکِ پشت خانه، سفرهای هیجان انگیزِ دونفره و  شنیدنِ جمله ای که هنوز هم مادرم می شنود: "اِ این بچه ی شماست؟ اصلن بهتون نمیاد".

وقتی تازه چین و چروک های دور چشمم سرُکله شان پیدا می شود مادر می شوم. همان موقع که برای رفتن به مهمانی، توی هیاهوی گریه ی پسرم باید دنبالِ کرمِ دور چشم بگردم. وقتِ پر بودن یخچال از کرم ها و لوسیون های ضد پیریِ صورت به جای پاستیل های رنگی مادر می شوم. درست همان موقع که جلوی آیینه ی قدیِ اتاق ایستاده ام، به دیر آمدنش نگاه می کنم و با بغض خط های صورتم را زیر کرم پنهان می کنم.

دیر مادر می شوم، آنقدر دیر که رویای دوچرخه سواریِ توی چیتگر و شرط بستن برای برنده شدن سرِ شستنِ یک هفته ی ظرف های شام فراموشم می شود، که آلودگیِ هوای تهران برای خریدنِ اولین کت شلوار پسرم امانم را می برد و خانه نشینم می کند، که خیالِ تعجبِ دوست های پسرم از داشتنِ مادرِ جوانی که می توانست خواهرش باشد فقط یک خیال می ماند. دیر مادر می شوم و راستش را بخواهید برای این اتفاق هیچ وقت خودم را نمی بخشم.

 

/ 29 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیه

هر چه خدا بخواهد ...

دختر پاییز

سلام چه حیف... ولی میدونی با خط آخر متنت موافق نیستم،من مقصر نیستم...کاش بودم و خودمو مقصر میدونستم تا میتونستم تغییرش بدم ولی وقتی پسرای هم سن من دنبال دخترای 18-19 ساله میگردن تقصیر من که 24 سالمه چیه:((

م

منکه انقدر دخترمو دوست دارم که ترجیح میدم به دنیا نیاد تا غرق بشه تو نکبت و سختی!

روشنا

سلام . سی سالگی تو نگاه من با چیزی که شما نوشتید متفاوته . یه مطلب نوشتم در موردش اگه دوست داشتید به وب من یه سر بزنید .

سیب کال

چه قدر با مزه به این قضیه نگاه کردید[لبخند] واقعا که چه قدر آدما با هم متفاوتن!!

مامان شنتیا

خیلی دوست دارم بدونم کی روز اول مغز زنها رو پر کرد از حس منفی نسبت به سی سالگی. من سی سالمه و توی یخچالمون هم فقط پر از بستنی و پاستیکه

سنجاقک

یکی ندونه فکر میکنی سی ساگلی یعنی همون سیصدسالگی!!! من تا سی سالگی شش ماه فاصله داشتم که مادر شدم.فکر نمیکم چیزی رو هم از دست داده باشم فقط فکر میکنم از وقتایی که تمام در اختیار خودم بود چرا استفاده ی بهتر نکردم..از خودمم هم راضیم چرا که وقتی بچه ای رو که هنوز شرایط لازم رو براش فراهم نکردی بدنیا بیاری بیشتر دچار وجدان درد خواهی شد!سی سالگی هیچم دیر نیست دوست من!

آبان دخت

من خيلي زود مامان شدم و الان در سي و پنج سالگي همه فكر مي كنن من خواهر بزرگترشونم . و هميشه غبطه مي خورم به كساني كه بيشتر جواني و زندگي كردند تا مادري . اين جوري نگاه نكن ! سي سالگي تازه اول دنياست ؛ اول كمال ؛ اول زيبايي .

سمیرا

سلام دوستم چه حرفها میزنی عطای من در26 سالگی من اومد والان که 12 ساله ست خداروشکر یه خواهر 6 ساله هم داره به اسم دنیا.خودش این اسموواسش گذاشته.تجربه من میگه هیچوقت برای مامان شنیدن دیر نیست .هیچوقت......بازم بنویس عزیزم .

یک دختر

سلام با اجازت من این مطالیو اونقدر به دلم نشست که کپی کرده گذاشتم تو وبلاکم البته با درج لینک خیلی به دلم نشست نتونستم ازش بگذرم امیدوارم که ناراحت نشده باشین[ماچ][ماچ]