آدم های بی آرزو آدم های خطرناکی هستند...

 

من آدمِ آرزوهای دورُ دراز نیستم، آدمِ ماشین های هشت سیلندرِ تک رنگ که سالی یک بار وارد می شوند و همان چندتا را فقط اتو طاوسِ خیابان تخت طاوس دارد و روزها می گذاردش توی پیاده رو و هی دخترک ها و پسرک های جوان نگاهش می کنند و زیر لب می گویند پدرسگ و رد می شوند.

من آدمِ آرزوهای دورُ دراز نیستم، آدمِ خانه های حوالی میدان باهنر نیاورن؛ برج بالدارِ وسط اتوبان کردستان برای من هیچ جذابیتی ندارد. همکلاسی هایم پانسیونشان توی ویلاست اما در پس کوچه های خیابان فرشته قدم می زنند و سیگار می کشند. من اما اسم هیچ محله و خیابانی به وجدم نمی آورد.

من آدمِ آرزوهای دورُ دراز نیستم، از تمام پایتخت های دنیا، از پاریسِ باران زده ی پاییزی، از مادریدِ همیشه نورانی، همین تهرانِ لعنتیِ پر درد را می خواهم. همین تهران با تمامِ دودُ دمُ دردهای زیر پوستی اش مرا بس است؛ حتا همین برجِ بی ریخت و بی روح میلاد که هیچ وقت دوستش نداشتم.

من آدمِ آرزوهای دورُ دراز نیستم، من اصلن آدمِ آرزو داری نیستم. به قولِ مهسا " آدم هایی که آرزو دارند سختشان است "؛ من سرم را گرمِ نوشتن می کنم، حواسم را می دهم به کارهایم و زنده می مانم. زندگی کردن مقوله ای است که این روزها برایم دست نیافتنی است، من فقط زنده ام.

 

پ.ن: روزهای جشنواره برای من غمگین ترین روزهای دنیاست.

/ 11 نظر / 85 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هستی

شبیه یکدیگریم و چقدر دلگیر است شبیه بودن گل های بی شمیم به هم [ناراحت]

مهدی صالح پور

وقتی فکر می کنم می بینم تقریبن هیچ آرزویی ندارم، هم از خودم می ترسم و هم دلم می گیره. غمگین ترین اتفاق دنیا، بعد از روزهای جشنواره، برای من اینه که نه دوست دارم به کسی برسم، نه دوست دارم به شغلی برسم، نه دوست دارم به ثروتی برسم و نه هیچی... غمگین ترین اتفاق دنیا، فقط داشتن یه آرزوئه... بیدار نشدن!

سوگند

سلام [نگران] چرا آخـــــــــــه؟؟؟؟؟/

سوگند

معجزه می خواهم رفیــــــق..معجزه! درچشمان تو هزاران موسی خوابیده است چشمان تو دست همه ی عیسی ها را از پشت بسته است نگاه کن رفیــــق نگاه که می کنی تمام عادتـــ انه هایم را خط میزنی و به جایش کلی عاشقـــ انه می پاشی در دلم نگاهت را بتاب برمن که نگاهت در این دنیایی که خیلی وقت است دیگر, چنگی به دلم نمیزند..دنیایی ساخته است برایم. واین است معجزه.. چشمانت را از من نگیر رفیق که این روزها سخت به معجزه محتاجم... [نگران][گریه]

فروغ

این روزها نه این که ارزو ندارم اما به تمامشان شک دارم گاهی فکر میکنم چقدر از من دورند و چقدر شبیه من نیستند و گاهی در یک قدمی ام قرار می گیرند دیگر به خودم هم شک دارم

آشنا...

آقامن فقط به خاطرآرزوهای کوچیک وبزرگی که توسرمه زندم... یاعلی... همین...

پریسا

خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که بهم سر زدی. اما به حضور سبزتان بازم نیازمندیم. بدو که کلی مطلب جدید دارم

سوگند

دلتنگ که می شوی دیگر انتظار معنا ندارد یک نگاه کمی نامهربان یک وازه کمی دور از انتظار یک لحظه فاصله می شکند بغضت را...

سمیرا

سلام دوستم چرا نوشته های من بدستت نمیرسه منتظر جوابم . خیلی اتفاقی وقتی اسمم روسرچ میکردم باوبلاگت اشنا شدم وحالا بعد ازروزمرگی های وکلی خستگی تازه دوازده شب شروع بخوندن متنها نوشته های قشنگت میکنم.موفق باشی

سمیرا

سلام عزیزم از اینکه هستی خوشحالم . امیدوارم این دوستی جدید ادامه داشته باشه . ممنون از لطفت که جواب کامنتهای منو مینویسی .به همه سمیرا ها هم سلام عرض میکنم دختر مهربون وبااحساس گندم گون.....شب خوش وخدانگهدار