من از این شهر می روم
در یک روز سرد زمستانی
که پالتوی مشکی ام را
روی یک تونیک بافت طوسی پوشیده ام،
من یک روز از این شهر می روم
وقتی شال گردن سبز و زردم
با رنگ کتانی هایم هارمونی دارد،
من از این شهر می روم
شماره ی آژانس را می گیرم
و می گویم:
" اشتراک 649، یک ماشین برای فرودگاه امام"
و گوشی را می گذارم
بدون این که بگویم متشکرم،
من از این شهر می روم
وقتی شال مشکی ام را
روی موهای تازه رنگ شده ی مسی ام انداخته ام
وقتی ابروهایم را روشن تر کردم
تا سن و سالم را بیشتر نشان دهد
که مبادا برای این سفرِ تنهایی
به آدم های کنجکاوِ کنار دستم جواب پس دهم،
من از این شهر می روم
با یک چمدان کوچک
که توی آن فقط قاب عکس پدرم،
چند کتاب،
مسواک و نخ دندانِ نو،
و چند آلبومِ موسیقی است،
من از این شهر می روم
وقتی پشتِ کانتر ایستاده ام
مردِ جوانی کارت پروازم را صادر می کند
و می پرسد: بار دارید؟
و من ناخودآگاه روی شکمم دست می کشم
و مرد جوان خنده اش می گیرد
که منظورش را اشتباه فهمیدم،
من از این شهر می روم
وقتی برای آخرین بار
از آخرین پله ی هواپیما
به آسمان این شهر نگاه می کنم
یقه ی پالتویم را
تا نزدیکی لب هایم بالا می آورم
و به خودم قول می دهم
که هیچ دلتنگ این شهرِ دراندشتِ بی درو پیکر نشوم،
من از این شهر می روم
و برای آخرین بار
از بالای خلیج فارس عبور می کنم
و آخرین نفس هایم را
در کشوری که همه ی آرزوهایم
را در او دفن کردم می کِشم،
من از این شهر می روم
اما مثل خیلی های دیگر
همین که مرز ایران را رد می کنیم
شال مشکی ام را در نمی آورم
دامن های کلفت روی زانو
و بوت های بلند نمی پوشم
من از این شهر می روم،
وقتی توی فرودگاهی در آن ینگه ی دنیا
از هواپیما پیاده می شوم،
سایه ی نبودن تو
روی قلبم سنگینی می کند
و
تازه می فهمم آسمان همه جا یک رنگ است...