شنبه: تنهایی دیگر چیزی نیست که بابتش از کسی گله کنم. هرچند هیچ وقت اهل گلایه نبودم. آدم ها اگر ماندنی باشند می ماند،اگر هم قرار بر بی قراری و رفتن باشد، آسمان و زمین را هم که بهم ببافی می روند. این روزها حسابی تنهای تنها شدم و دارم از این تنهایی لذت می برم. از این که گوشی ام به جز تماس سردبیر هایم زنگ نمی خورد، از این که از وقتی شماره ایرانسل را بلاک کرده ام دیگر هیچ smsی ندارم، وقتی جی تاکم را باز می کنم کسی حرفی برای گفتن با من ندارد، از این که تمام ارتباطم با آدم ها ( که شاید روزی اسم دوست را یدک می کشیدند) صرفا کاری شده، از تمام این ها لذت می برم. من این روزها تنهایی ام را دوست دارم و با هیچ کسی شریکش نمی شوم.

یک شنبه: از خیلی وقت پیش ها، از نمی دانم کِی، از دو ماه آخر سال متنفر بودم، شاید که نه حتما با بهمن و اسفند مشکل ندارم، تمام غصه ام شروع سال "نو" است که برای من هیچ وقت "نو" نبوده. این که من محال است برای خریدِ عید دل به دلِ خانواده و پا به پایشان از این پاساژ به آن یکی سرک بکشم و پشت ویترین پر زرق و برقّ این روزهای بازار وقتم را هدر کنم. "نو" شدن برای من فلسفه ای دارد که با خرید لباس و آجیل و شیرینی و عیدی گرفتن فرق می کند. از تمام این دو ماه، چشم انتظارِ "دهه فجر" ی هستم که با این که یازده روز است، نمی دانم چرا شده "دهه فجر"؟ و روزهای جشنواره و غرق شدن در فیلم ها و حس خوبش.

دو شنبه: من باید بنویسم، گاهی روی نوشته های اینجا فکر می کنم، گاهی مثل همین الان صفحه را باز می کنم و انگشت هایم را روی صفحه کلید تند و تند حرکت می دهم تا مبادا حجم انبوه واژه هایی که دارند همین طوری توی سرم وول می خورند، با فراموشیِ لحظه ای که این روزها دچارش شدم کم شود. من باید بنویسم، چه اینجا، چه برای روزنامه و مجله، چه رادیو و حتی گه گاهی توی ورق هایی که سرانجامشان مچاله شدن و پرت شدن توی سطل زباله ی اتاقم باشد. من باید بنویسم،(با اینکه خیلی حرف ها را نمی توان نوشت) اگر ننویسم کم کم جان می دهم.

سه شنبه: برج میلاد بی شک یکی از زشت ترین برج هایی است که من در عمرم دیدم، یک سازه ی بی روح و بتنی و زشت که اگر ساعت ها سرت را بالا کنی و به آن نگاه کنی هیچ نشانی از معماری ایرانی در آن نمی بینی. برجی که متاسفانه نماد تهران و ایران شده است. که آدم(شاید هم فقط من) دلش می گیرد وقتی هرجا را نگاه می کند، از بیلبوردهای خیابان ها، تا بک گراند برنامه های تلویزیونی و حتی جلد آلبوم موسیقی و فیلم، عکسش را می بیند. هر کسی به اندازه خودش در شهر و کشورش حقی دارد، من حق دارم که این سازه بی روح و زشت را تا صد سال دیگر هم نماد تهران و ایران ندانم و هر وقت از میدان(برج) زیبای آزادی عبور می کنم، یک نفس عمیق بکشم و به استواری و زیبای اش لبخند بزنم و آرام بگویم: "برای من، تو همیشه نماد این شهر دراندشتی".

چهار شنبه: هنوز هم مثل وقت هایی که روی یک چیز کلید می کنم، انقدر یک آهنگ را گوش می کنم که همه حالشان بهم می خورد، سفارش غذایم همان قارچ سوخاری و اسپایسی سه تکه ایست که فقط یک تکه اش را می خورم، در کافه روی همان صندلی می نشینم و هات چاکلت و کیک شکلات سفارش می دهم، هر جای شهر که باشم فیلم را در همان سینما می بینم، هر بار که مسواک می خرم باید همان رنگ قبلی از همان داروخانه باشد، فقط از همان شهر کتاب خرید می کنم، موقع ورود و خروج از مترو از همان در همیشگی عبور می کنم، توی کیف پولم اول کارت مترو و بعد عابر بانک هایم باشد و پول هایم همه به ترتیب ارزش در یک سمت باشند و... من سخت به آدم ها و چیزهای اطرافم اُنس می گیرم، سخت هم عوضشان می کنم.

پنج شنبه: وقتی می روی، زنگ می زنی، هی این پا و آن پا می کنی که شاید در باز شود و کوله ی دلواپسی هایت را روی میز کِرم و بزرگش پهن کنی و یک دل سیر حرف بزنی و حرف بزند و توی لیوان های آبی بزرگش برایت چای بریزد، بر خلاف آدم های دیگر از دیکته های نا نوشته ات غلط نگیرد، فانوس شود برایت در روزهایی که نیاز داری، روی دیوار هی چشم بگردانی دنبال کاغذ جدیدی که رویش تکه ای از شعری، کتابی، جمله ای نوشته باشد که تکانت دهد، "شهزاده رویا" برایت بزند و تو زیر لب زمزمه اش کنی و چشم هایت را ببندی و پرت شوی به روزهایی که ممنوع است اما دلت از سرک کشیدن توی خاطرات قنج برود و بعد از یکی دو ساعت حال دلت خوب شود و انرژی بگیری برای یک هفته؛ اما در باز نمی شود و دست از پا داز تر بر می گردی و زیر لب می گویی" فقط تو قهر کردن بلد نبودی"!  پنج شنبه ات می شود رفتن به امام زاده طاهر و نشستن بالا سر شاملو شعر خواندن.

جمعه: الهم عجل لولیک الفرج...

پ.ن: پراکنده گویی نگارنده را به صبوری چشم هایتان ببخشایید.