این روزا یه "گور بابا" به همه آرزو هام گفتم. تا این جمله رو می گم سرش و از پشت مانیتور بالا می گیره و عینک فریم مشکیشُ میذاره رو موهای جوگندمیشُ میگه همچین میگه همه ی آرزوهام یکی ندونه فکر میکنه داره تو رویاهاش به یه پنت هاوس تو فلان برج یا لامبورگینی زرد فکر می کنه، آخه دختر جون تو که تکلیف بزرگ ترین آرزوی زندگیت مشخص شده،بعدشم این و به یکی بگو که بتونه باور کنه انقد آرزوهات بزرگ بوده که از سر نرسیدن بهشون داری یه گور بابا حواله شون می کنی،تازه تو دلت نمیاد.

بهش می گم شما همچین میگی تکلیف بزرگ ترین آرزوت مشخص شده که انگار این چشمای ورم کردم به خاطر اشک شوقِ. میگه چه فرقی می کنه، تکلیفت که روشن شده بلاخره. آروم میگم می خواستم نشه! همون طوری که از پشت میزش بلند شده و داره میره تو آشپزخونه بلند میگه دست خودت نیست دیگه، اگه یه درس خودآزاری تو دانشگاه داشتیم تو نمره ات بیست می شد!

میگم می دونی این روزا چی می خوام؟ میگه حتما این که می رفتی اونجا شمع روشن می کردی! میگم اون که خواست این روزام نیست، خواست همیشه اس. همون طوری که دو تافنجون آبی که من حسابی دوسشون دارمُ گرفته توو دستاشُ داره میاد سمت من میگه اول برو از توو کابینت هرچی میخوری بیار، فقط هات چاکلت ندارم، داشته باشمم و نمیذارم بخوری، به اندازه کافی کم خونی داری! راستی داشتی چی می گفتی؟

 میگم داشتم می گفتم می دونی این روزا چی دلم میخواد؟ میگه تو غیر قابل پیش بینی هستی، وقتی بیخیال آرمان هات میشی، آرمان هایی که به قول خودت اگه شاهرگت و هم میزدن ازشون دست نمی کشیدی، اما حالا من نمیدونم کجا جاشون گذاشتی، الان چی می تونم بگم؟ میگم اول اینکه که من آرمان هام عوض نشده، شما دیگه مثل بقیه ظاهر بین نباش که ازتون نا امید میشم، بعدشم آرمان برای خوب زندگی کردن نیست، برای خوب مردنِ.

میگه فکر نمی کنی برای این پیچیدگی ها زیادی جوون باشی؟ یه بسته نسکافه بر می دارم و میام رو به روش می شینم. مثل همیشه که عادت نداره تو چشم های آدم زُل بزنه کتابُ می گیره جلوی صورتش. می گم خسته ام. میگه برای این یکی ام زیادی جوونی. یه آه از ته دل می کشم و می گم اما کمک نمی خوام. میگه می دونم، واسه همینم نمی خوام سر به سر غرورت بذارم. کتاب و از دستش می گیرم و میگم برام ساز می زنی؟ میگه نه! وقتی میگه نه، نه اینکه دستش به ساز نمی ره، یعنی دلش کوک نیست. همین طوری که دارم وسایل هامو جمع می کنم و توی کوله ام میذارم میگم:

این روزا دلم یه تاکسی می خواد و یه غریبه و یه مسیر طولانی، مثلا چهارشنبه شبای اتوبان تهران کرج، وقتی دارم از سر کار بر می گردم. سرمو بذارم رو شونه هاش و آروم آروم اشک بریزم، اونم هیچی نگه... نه سوالی، نه سرزنشی، نه نصیحتی...

کوله امو میندازم رو شونه ام و بدون این که نگاهش کنم میگم خداحافظ. از ساختمون که خارج میشم، پنجره رو باز میکنه و بلند میگه رویاهات شبیه هیچ دختر بیست و سه ساله ای نیست که توو چهل سالِ عمرم دیدم...

 پ.ن1: سراغم را نگیرید، نه از خودم نه از کسی.

پ.ن2: سکوت. سکوت. سکوت.