* گاهی وقت ها حرف یا حرف هایی داریم بزنیم ولی دلایل مختلفی هست که حرف زدن را برایمان سخت و سنگین کند و در نهایت تنها راهی که برایمان می ماند ساکت ماندن است. شاید اگر به حرف زدن و نوشتن این روزهای من نگاه کنی، حال و روز من هم این طور به نظر برسد. ولی آنهایی که سمیرا را می شناسند خوب می دانند سمیرایی که سرش را پایین انداخته، در فکر و خیال خودش است، آهسته می رود و آهسته می آید، هر روز مسیر زیادی از بزرگ ترین خیابان این کشور را پیاده راه می رود، به راحتی حرف نمی زند، کاری به کار کسی ندارد و شعر زیاد می خواند، حالش خیلی هم خوب نیست. راستش این همان سمیرایی نیست که خانواده ام، دوستانم و اطرافیانم دوست دارند.باید فکری به حالش کنم...

 

** دیروز با رعنــا حرف های نه چندان دلچسبی زدیم، یعنی اوضاع دلچسبی نبود که حرف هایش دلچسب باشد. این روزهایمان را خوب در پست جدید وبلاگش نوشته است:

"بیاییم گاهی هم خودمان را گول نزنیم که «حتمن مصلحت بوده»، «فکر کن خدا این را ازت گرفته که بهترش را به‌ت بدهد»، «حتمن شروع ِ بعد از این پایان، یک آغاز خوب است. تو چه می‌دانی» و فیلان. خب؟ هیچ بدی نرفته که پشت سرش خوب بیاید. ما فقط عادت می‌کنیم. مدام به پیشامدهای بد جدید عادت می‌کنیم. عادت، عادت، عادت... ."

 

*** بین تمام مشغله های کاری ام این روزها میدوم. از این اداره به آن اداره، از این سازمان به آن سازمان، از این دانشگاه به آن دانشگاه، از این شرکت به آن شرکت و... .کارهایی که سر تمام شدن ندارند. گهگاه این وسط یکی پیدا می شود که به به و چه چه کند و بگوید چه دختر اکتیوی. گهگاه به تعریف ها لبخندی می زنم. اما شب ها بغض می کنم. برای خستگی هایم، برای ترس هایم، برای دل شکستگی هایم. ولی باز صبح دیگری می آید و باز روز از نو روزی از نو. می گویم اگر دیر بجنبی کارهایت عقب می افتند. می گویم برای اینکه راهی که انتخاب کردی بتوانی تا آخر بروی باید خیلی قوی تر و سخت تر باشی. باید آماده بشوی. باید آماده ی سختی های بیشتر بشوی سمیرا...

پ.ن1: عنوان پست از دست نوشته های رعنا شمس.

پ.ن2: دلم برای نسلی که گم شده است می سوزد، هم نسلی هایم را می گویم.