مرا ببخش

نه دلم به هندوانه ی قرمزت خوش می شود

نه به پسته ها یی که لبخند می زنند

نه به دانه های سرخ انار در ظرف آبی

نه به شور و شوق اهالی خانه

نه حتی به فال حافظی که لای برگ هایش یاس های خشک شده است،

مثل روزهای قبل از عید می ماند این روزها

غریب و ناشناخته و بغض آلود

توام مثل نوروز بیا

اما آرام و بی صدا از کنار من عبور کن...

 

مهم نوشت:

 با استاد سپید موی اهل دلی امروز حرف زدم، زبان باز نکرده بودم که گفت: " آدمی دردهایش را جار نمی زند، درد حرمت دارد،یا باید در گوش کسی زمزمه شود که دردت از اوست، یا بماند کنج دلت". حالا من مانده ام و این دو راهی که استاد سر راهم گذاشت!

 

پ.ن1: خیلی وقت است که نوروز ها و یلدا ها و ... که می آیند، من ناخودآگاه بغض میکنم.