سلانه سلانه از در خانه خارج می شوم، نگاه همیشه نگران مادرم همراهم می آید، اصلا انگار مادر من نگران به دنیا آمده، یک کاسه ی آبی رنگ کوچک دستش گرفته، چند قدمی دور نمی شوم که  آب را پشت سرم می ریزد. بر می گردم، نگاهش می کنم، دارد زیر لب چیزی زمزمه می کند، به گمانم آیت الکرسی می خواند، مثل همیشه که نمی داند من باز می خواهم چه دسته گلی به آب دهم. آرام می گوید: " حداقل بگو کجا؟ " و من مثل تمام این چند روز یک جمله می گویم " دنبال خودم " !

 

اینجا عجیب تر از آن بود که من تصورش را می کردم، شاید هم برای من که از جنس اینها نیستم عجیب بود، از نگاه متعجب تمامشان می شد خواند که آنها هم ته دلشان می گویند عجب آدم عجیبی! خوبی اش این بود که کوچک بود و آدم های کمی داشت و هر کسی بعد از چند ثانیه نگاه کردن راهش را می کشید و می رفت و دیگر انگار نه انگار غریبه ای روی یکی از تپه های این آبادی با ظاهری عجیب و غریب نشسته و با هیچ کسی حرف نمی زند.

 

صدای اذان می آید و باران می آید و من و عادت همیشگی بی چتری. نگاهم دو دو می زند به دنبال نشانه ای که استاد برای دیدنش مرا به این جا فرستاده بود. از وقتی که طلوع آفتاب را از همین تپه خاکی به تماشا نشسته ام، تا الان که آفتاب دارد غروب می کند، منتظرم. تسبیح دانه درشت پدر بزرگ تنها چیزی بود که من بعد از چهلمش از کشوی چوبی اش برداشتم برای یادگاری. دفتر شعرش را هم پدر برداشت، چقدر دلم می خواهد سر فرصت شعر های پدر بزرگم را بخوانم، نمی دانستم شعر می گوید، وقتی که مُرد فهمیدم.

 

دو طلوع، یک غروب. و من هنوز اینجا نشسته ام و دانه به دانه تسبیح روی هم می اندازم، به امید یک نشانه. روزه سکوت گرفته ام. تنها در چوبی ای که نزدیک این تپه است در این دو روز حتی یک بار هم باز نشده و من نمیدانم چرا تمام حواسم پی پنجره ی کوچکی است که یک پرده رنگ و رو رفته، که معلوم است از آفتاب زدگی رنگ پریده شده است، پشتش آویزان است، که گه گداری بادی به رقص وادارش می کند و از این جَنگ دلنشین باد و پرده، دیدن یک تخت کوچک نصیب من می شود که انگار مردی که خورشید را زیر بالشش دارد روی آن به خواب رفته.

 

دم دم های غروب دومین روز است، عجیب است که هیچ کسی نیست، در همین فکر و خیال های عجیبم که سیاهی ای از دور نزدیک و نزدیک تر می شود، یک زن است، جوان و  قد بلند و خوش رو، دسته ای از گل های وحشی را طوری بغل کرده گویی تمام دنیا را در آغوش دارد. نزدیک تر می شود، می رود به سمت همان خانه ای که پنجره کوچکش باز است. وارد که می شود، فقط یک آرزو دارم، بادی که بوزد و پرده را اندکی کنار بزند. خدا انگار که منتظر باشد، بادی می فرستد، پرده کنار می رود، زن، وارد اتاق که می شود یک ویلچیر می آورد، مرد را می نشاند روی ویلچیر. مرد دست هم ندارد... گل های وحشی را روی پاهایش می گذارد. نگاه مرد و زن که در هم تلاقی می کند، اشک از گوشه چشم چپم سرا زیر می شود...

 

پ.ن1: عنوان پست، شعری از استاد فاضل نظری.

پ.ن2: این " عشق " را به لجن نکشید لطفا، بر می گردد به خدا!

پ.ن3 : خدا عمر چنین استاد های " دلی " را زیاد کند.