من می ترسم
از نبودن تو نه ها
از نبودن خودم،
تو باشی یا نباشی
من تو را
مثل نفس کشیدن
تکرار می کنم،
چشمان تو هر روز صبح
در ظرف عسل
به من سلام می کند
و هر شب
در قاب خالی رو دیوار
به من چشمک می زند،
اما
من می ترسم
از اینکه
نبودنم برای تو
عادی شود
و من
مثل یک مه صبحگاهی
در یک روز سرد پاییزی
برای تو
تمام شوم...

پ.ن1: تو به خاطر اشک های امشب متهمی، متهم ردیف اول!

پ.ن2: همه ی اتفاق های خوبِ دنیا، جایی جز اینجا می افتد: " زندگی من "

پ.ن3: خدایا تو که میدونی من فقط توو پاییز زندگی میکنم، چرا انقدر زود ازم گرفتیش؟ آخه الان وقت برفِ؟