نه آقا، آدم دلش میخواد روز تولدش یه غریبه بزنه رو شونشُ بگه:

تسلیت میگم، میدونم تحملش سخته...

همین!

 

پ.ن: امروز از صبح زیر بارون راه رفتم، سهروردی رو وجب به وجب راه رفتم و اشک ریختم، 15:15 دقیقه، درست لحظه تولدم تو یه کافه روی یه صندلی دو نفره نشستم، یه هات چاکلت و یه اسپرسو سفارش دادم، هات چاکلت و خوردم، اسپرسو و صندلی خالی رو نگاه کردم. بعدش خودم و به دیدن تئاتر "خاموشی دریا" دعوت کردم و ساعت 9 شب به خودم یه شاخه گل رُز سفید هدیه دادم.

من امشب بیست و سه ساله شدم...