تقویم نخریده ام.

راستش را بخاهید هنوز باورم نمی شود باید بروم توی یکی از کتاب فروشی های محبوبم، میان رنگ ها و ولوله ی تقویم ها یکی را بردارم تا یک سال دیگر با من باشد و با خودکارهای رنگی توی هر صفحه اش علامت هایی را بزنم که فقط خودم می فهممشان و باز دور عددهایی را خط بکشم که مبادا تولد عزیزی در هیاهوی روزهای در راه گم شود.

نشسته ام توی اتاقم و تقویم نودُ دو را ورق می زنم، سال عجیبی بر من گذشت، روزهای سختش بیشتر بود و طعم روزهای خوشش بهتر؛ رفتنی ها زیاد بودند و هیچ نمی دانستند مسول دلتنگی های من هستند و آب هایی که حالا آن طرف ترش عزیزتر از جان هایی دارم که موقع اخبار حسابی حواسم هست که هوای سوئد،استرالیا، دانمارک، مونیخ، استانبول، واشنگتن و پاریس چطور است، و دعا می کنم آفتاب بیشتر بتابد و طوفان و برف های سخت بارشان را جمع کنند بروند یک طرف دیگر زمین.

تقویمی که لبخندش کمتر از اشک هایش بود و عمق لبخندهایش بیشتر از سیل اشک ها. نودُ دو تنهایی های مرا بیشتر کرد، شبیه بادکنکی بود که کم کم بادش خالی می شد و کوچک تر؛ رفتنی ها که رفتند و ماندنی ها هم یک جور دیگر دور شدند؛ ولی خوشحالیم برای حال خوبشان دلیل خوبی برای دلتنگ نشدن نبود و من بلد نبودم شبیه تست های کنکور جای خالیشان را با گزینه مناسب پر کنم.

تنهایی بد است؛ یک وقت هایی هست که نگاه می کنی و می بینی دورو برت حسابی خالی شده، رفیق کافه نشینی هایت رفته، رفیق تلفن های شبانه و گریه های یواشکی ات نیست، رفیق روزهای کودکی ات موقع دلتنگی های تو از دیدن عکس هایتان، یک جای دیگر دنیا خاب است و یکی، یکی که یک نفر نبود، یکی که انگار تمام دنیا بود و نبودنش یکهو از بودن خالیت کرد، حالا دارد روزهای خوش زندگی جدیدش را مزه مزه می کند و من دلم برای آرامشی که توی چشم های سبز موج می زند قنج می رود.

من تنها شدم، تنهایی من اما شبیه بازی کردن با زخم است، یک درد دلنشین دارد؛ تنها شدم ولی می دانم آدم های دوست داشتنی زندگی ام حالا هر کدامشان به رویاهایشان رسیده اند؛ حتا اگر دور باشند، حتا اگر نباشند، حتا اگر پشت میز کافه ی همیشگی مان که پر بود از خنده هایشان و غم ها و اشک هایشان، تنها بنشینم و به روزهای بودنشان فکر کنم؛ باز هم با تمام دلتنگی ته دلم برای این روزهایی که دارند خوشحال است.

یک نفس عمیق می کشم و تقویم نودُ دو را توی چمدانِ زیر تختم می گذارم؛ دلم را می خاهم به دریا بزنم، بروم کتاب فروشی افق، یکی از تقویم های مانده در این روزها را بخرم، بیایم و آرزویی که امسال وقت تحویل سال داشتم آرام توی گوشش زمزمه کنم، بگویم امیدوارم امسال سالِ آرزوهایمان باشد و بعد چند تایی گل لای صفحه هایش بگذارم و برای خوشبختی تمام آدم های دنیا با خدا معامله کنم...

 

پ.ن1: سال نو برایتان حالِ نو بیاورد، از آن حال های خوب و جانانه.

پ.ن2: مهمان سفره هفت سینم بودید، تک تکتان، بی اغراق.

پ.ن3: سالِ آرزوهایمان باشد، برای هم بخاهیم.