چند شب پیش اخبار اعلام کرد روزهای آخر اسفند پر باران ترین روزهای سال است. آقای هواشناس درست پیش بینی کرده بود؛ تمامِ این سه روز را باریده بودم و تختم شبیه یک جزیره ی کوچک، وسط اقیانوسی که از اشک هایم درست شده بود شناور بود.

هواشناسی گفته بود دوباره باید سراغ لباس های گرمتان بروید؛ اما نمی دانست من دلی دارم که با این چیزها گرم نمی شود و با پلیور آبی و پانچوی قهوه ای و پالتوی سبز هم نمی شود سرش کلاه گذاشت و به این راحتی ها به هیچ صراطی مستقیم نمی شود.

آقای هواشناس گفته بود آسمان کمی تا قسمتی ابری است، اما آسمانِ چشم های مرا درست پیش بینی نکرده بود؛ آسمانِ چشم های من پر بود از ابرهای سیاه و هر بادی که می وزید یک توده هوای پرفشار را با خودش به سمت من می آورد.

مردِ خوش خنده یِ بخش هواشناسی برای ارتفاعات برف پیش بینی کرده بود و هشدار داده بود جاده ی شمشک به دیزین بسته است؛ من ولی یک جایی وسط شهر توی خانه ام نشسته بودم و هیچ جاده ای به سمت من بسته نبود اما تنها بودم.

تنها نشسته بودم و توی تاریک و روشن هوا به این فکر می کردم که چرا کسی حالُ هوای مرا پیش بینی نمی کند، از ابری بودن هوایِ من نگران نمی شود؟ به این فکر می کردم که چرا بارش های پراکنده ی من، روز کسی را خراب نمی کند و هیچ جاده ای را برای رفتن و دور شدن از من نمی بندد...؟

توی همین فکر و خیال ها بودم و باران برای خودش می بارید؛ بارانی که تمامِ کثیفی های آسمانِ تهران به این گَلِ گشادی را شسته بود اما زورش به روزهای آخر اسفندِ من که شبیه غبارِ صبحگاهی اهواز بود نمی رسید...

 

پ.ن: تیتر از ترانه ی "فیلم کوتاه" رضا یزدانی...