روزهایی که با تو گذشت و به پای روزهای رفته عمرم نمیذارم، چون هر روز و هر ثانیه اش برام عزیزِ. نه بذار از یه کم قبل تر برات بگم، از تیرماه 85  که قرار شد با هم خونه بشیم. من و تو همدیگه رو دوس داشتیم،بهم نزدیک و شبیه هم بودیم، چی بزرگ تر از این که هر دوی ما متولد مغرور ترین ماه سال بودیم! همین یه دلیل کافی بود که من و تو برخلاف دیگران همدیگه رو خوب بفهمیم و این همخونه شدن هم این فهمیدن و بیشتر کرد. از همون روزای گرم تابستون بود که ریشه این دوستی مثل همون درخت کاج جلوی در خونه محکم و محکم تر شد... گفتن این قصه برای تو که همپا و هم راز منی یکم سخته، چون شاید من نتونم اون لحظه ها رو اونقد که قشنگ و رویایی بودن و به واژه بکشم... اما همین بس که هنوزم ته دلم برای قدم زدن های شبانه و رصد کردن آسمون، دیدن شفق قطبی( که هنوز وقتی یادم میوفته صدای خنده هات تو گوشم می پیچه) پیاده روی های پاییزی و حواس جمعی مون برای اینکه مبادا برگی زیر پامون له بشه، زیر درخت کاج نشستن و سهراب خوندن ها، مشاعره ها، غزل غزل خوندن های حافظ، سوغاتی ها و کادو های بی مناسبت و با مناسبت، درست کردن اون الویه که به همه چیز شبه بود جز الویه، شب زنده داری های من برای کنکور و بیدار کردن تو ساعت 3-4 صبح برای درس خوندن...

تو خود منی، یا نه؛ من، خود توام که در تو پنهان شدم، من و تویی که کلی نغمه غم انگیز مشترک و برای هم زمزمه کردیم، من و تویی که مثل فرید " خانه سبز " یه جایی داشتیم که بریم و به نغمه غم انگیز همدیگه گوش کنیم، حالا چه فرقی می کنه من اینجا و تو هنوز تو خونه آرزو هامون؟!  تو اتاق من داری نفس می کشی، چه فرقی میکنه چراغ اون اتاق و من روشن کنم یا تو، یا خورشید از پس پنجره اون اتاق اولِ صبح صورت من و نوازش کنه یا صورت تو رو ؟ همین برای من کافیه که گَه گاهی میام و به یاد اون روزها وسط اتاق می شینیم و فریدون مشیری می خونیم، یا از پائولو کوئلیو میگم، یا کتاب ها و دفتر هایی رو که محاله صفحه اولش بدون یه یادداشت باشه رو ورق میزنیم؟ چه فرقی میکنه، از لپ تاپ من صدای سیاوش قمیشی بلند بشه یا از لپ تاپ تو؟ هان؟ واقعا چه فرقی می کنه؟

هم حس روزهای پاییزی، من اگه برای تمام دنیا حالم بد باشه، اگه برای تمام عالم بی حوصله باشم، برای تو همون سمیرایی ام که نمی تونه وسط درد دل های شبونه، بغضش و نگه داره! من برای هر کی مغرور باشم، برای هرکی 0-1به نفع غرورم بازی کنم، توو بازی با تو همیشه باهم مساوی می شیم. من هنوزم شبا با آهنگ اون حباب رنگی که تو بهم دادی میخوابم، اگه خوابی در کار باشه! من هنوزم بهترین و بدترین اتفاق هامو تو تقویم صورتی که تو برام خریدی می نویسم. می بینی، تو توو تک تک روزهای من جریان داری ...

خوشحالم، خوشحالم که بابت حال بدم، بابت غرور زیادم، بابت کم حرفی و کج خلقی هام لازم نیست برای تو توضیح بدم، خوشحالم که وقتی میگم خرابم، تو میفهمی این خراب یعنی چی، من خدای پادشاه فصل ها رو شکر میکنم که کسی رو دارم که لازم نیست به خاطر رنگِ پریده ام، چشم بی فروغم، بغض لعنتی تو گلوم، دستهای لرزونم، قلبم که تازگی ها بیشتر با من شوخی میکنه، شعر های خونده و نخونده، ترانه هایی که باهم گوش می کنیم و یهو وسطش یه بیتی میاد که من و با خودش می بره بهش توضیح بدم...

رفیق، هم حس، همین روزا که داره میاد، نه چهارم، نه دوازدهم، نه سیزدهم که سه تا آدم مغرور اولین نفس هاشون و توش کشیدن، که تو یکی از همین روزهای تو راه بازم من و تو و کافه هنر، سه تایی می شینیم و با دو تا هات چاکلت غلیظ و کیک شکلات کلی حرف میزنیم... از همین حالا تولدت مبارک...

"برای دکی جون" 

امضا سمیرا، یک روز مانده به آغاز...

پ.ن1: این نامه برای کسی است که نه با زبان ایما و اشاره، نه با هیچ چیز دیگر که تمام قد باید بهش گفت دوستت دارم.