یک نفر باشد مثلن، فردا صبح زنگ بزند بگوید شمع بخر، با یک بغل گل رز سفید، ساعت فُلان هم مهرآباد باش، بگوید هیچ چیز با خودت نیاور که موقعِ برگشت اضافه بار می خوری، اضافه بار می خوری چون چشم هایت و قلبت روی تنت سنگینی می کند.

یک نفر باشد یک بلیط رفتُ برگشت بگیرد برای اهواز، ساعتش یک جوری باشد که غروب برساندم "گتوند"، که بگوید فراموشت نشود شالِ آبی روشنت را برداریُ من حواسم برود پیِ اینکه همیشه سر کلاس می گفت:" رنگ آبی آسمان روشنم می دارد".

یک نفر باشد که بداند وقتی آبی مقبره اش را دیدم باید ماشین را نگه دارد، بگذارد بقیه راه را پیاده بروم و هی زیر لب بخانم: "من تمامِ استخوان بودنم درد می کند"؛ که بداند باید برود دورتر، آنقد دور که صدای هق هق گریه هایم را نشود.

یک نفر باید باشد که مرا بفهمد، که بداند شش سال تمام تحویلِ سالِ نو زندگی ات طعمِ خرمالوهای گسِ نرسیده را بگیرد یعنی چه، که بفهمد شش سال تمام، عمرِ بودنُ  نبودنت به چهار روز هم نرسد یعنی چه، بفهمد این داغِ دل یعنی چه.

یک نفر باشد، حتا اگر غروبِ آفتاب گتوند را هم نشانم نداد اشکال ندارد، فردا صبح بیاید دستم را بگیرد، ببرد پیش "آیه"؛ بگذارد سفت بغلش کنم، بلند گریه کنم، بازوهایش را محکم بگیرم و بگویم: "تو تنها نیستی، ما هم شش سالی می شود یتیم شده ایم".

 

 

 

پ.ن1: عنوان و شعر پست از قیصر جاودان شعر و ادب ایران.

پ.ن2: چیزی به قلبم چنگ می زند که مجال نفس کشیدن نمی دهد.

پ.ن3: برای آرامشش، برای روح بزرگش، برای "آیه" ی جا مانده اش دعا کنید.