ساعت یازده شبِ تجریش، ما با یک معجونِ بزرگ خوشحال ترین دخترهای این شهر بودیم.

تهران دوست داشتنی ست، شب هایش دوست داشتنی تر؛ حالا هرچقدر هم که بگوییم آلودگی هوایش زیاد است، توی همین میدان کاجش یک نفر را چاقو می زنند، روی پل مدیریتش یک نفر با توهمِ عشق دختر مورد علاقه اش را می کشد، روی صورتِ آمنه اسید می پاشند، ساعت هشت شب به بعدش، چهارراه ولیعصر به پایین امنیت ندارد، هرچند که چهارراه ولیعصر به بالایش هم چندان بی خطر نیست؛ با این همه، شب های تهران یک جورِ دیگری دوست داشتنی ست.

تابستان داشت خودش را برای رفتن مهیا می کرد که دلمان هوای تازه خاست، ما دو تا دختر بودیم توی خانه با اختلاف سنی ده سال؛ دو تا دختری که خوب زندگی را بلد بودیم، که زندگی درس های تلخُ خوبی بهمان داده و بود بهایش را پیش تر سنگین گرفته بود. دلمان هوای تازه خاست و من شال سبزم را پوشیدم، شال سبزِ بلندی که تا روی زانوهایم می رسید و مرا شبیه دخترک های هندی می کرد. من گاز می دادم و مریم تند تند آهنگ ها را رد می کرد تا برسد به ابی؛ "وقتی میای قشنگ ترین پیرهنتُ تنت کن" و ما صدایمان را توی گلویمان می انداختیم تا بیشتر شبیه خاننده باشد. شعر می خانیدمُ با ماشین های بغلی دوست می شدیم، شعر می خاندیمُ برای زن و مردهای مسن دست تکان می دادیم، شعر می خاندیم شماره مان را به سه تا دختر خوشحال دادیم که باهم اول جمشیدیه بلال بخوریم، شعر می خاندیمُ همین که وسطِ اتوبان مدرس به یک ماشین عروس رسیدیم برایشان بوق زدیم و چند دقیقه ای کنارشان حرکت کردیم، دستم را که از شیشه بیرون آوردمُ عروس خانم دست هایم را با خنده گرفت، برایش بوس فرستادیم و آرزوی خوشبختی کردیم، آخر سر هم یکی از گل های دسته گلش را به من داد و آقا داماد یک بادکنک به مریم. تمامِ راه تا تجریش را بلند بلند ترانه خاندیم، نگاه آدم هایِ احتمالی که پشت چراغ قرمز برایمان سر تکان می دادند و نچ نچ می کردند نکردیم. ما فقط می خاستیم به معجونِ ساعتِ یازده شبِ تجریش برسیم که رسیدیم، خوب هم رسیدیم.

هنوز مزه ی معجون زیر دندان هایمان بود که روی تلفنم شماره ی ناشناس افتاد، جواب که دادم صدا بین صدای خنده و موسیقی گم بود، دخترک گفت ساعت دوازده و نیم، اولِ جمشیدیه. خنده ام گرفته بود، منی که آمدن آدم های توی زندگی ام حسابُ کتاب داشت، حالا با آدم هایی قرار داشتم که نمی شناسمشان. انداختم توی دزاشیب، افسر مدلِ ماشینمان را از بلندگو صدا کردُ ما را نگه داشت. کمربند نبسته بودیم، صدای موسیقی بلند بود، سرعت غیرمجاز داشتیم و گواهینامه نه؛ گفت: "خودت بگو چیکار کنم؟". با خنده گفتم: "بگو برو، ولی مواظب خودت باش". خندید، بلند خندید و انگار تمامِ ترس من از آدم هایی که لباس فرم نظامی دارند یک جا ریخت؛ گفت: "برو ولی مواظب خودت باش"؛ ما هم خندیدیم. برایش دست تکان دادیم و از شکلات کیندرِمان تعارفش کردیم و رفتیم. رفتیم تا نفس های آخر تابستان را بشماریم، رفتیم تا سربالایی جمشیدیه را نفس نفس زنان بدویم و کنار بزکوهی، الکی خوش برای خودمان "بیا بریم دشت" بخانیم. رفتیم با آدم هایی که نمی شناسیمشان، اسمشان را نمی دانیم بلال بخوریم و برای یک شب هم شده بی خیال تمامِ چیزهایی شویم که بود و نبودش آزارمان می داد. قبل از اتاقک آهنی پارکینگ دیدیمشان، ایستاده بودند کنار آقای بلال فروش، بلال فروش که نه، آقای همه چیزهای خوشمزه فروش. ماشین را همان نزدیکی ها پارک کرده بودند و ابی داشت فریاد می زد "هنوز یه نیمه مونده از شب ما". ساناز و سها و سروناز، خاهرهایی بودند که قرار بود باشند، که ما چند قدم مانده به شروع پاییز به لبخندشان نیاز داشتیم، که موهای بلند طلایی شان را دم اسبی بسته بودند و با پنج تا بلال توی دستشان منتظر ما بودند.

تمامِ سربالایی را تا ورودی اصلی خندیدیم. به جوک های بامزه ی سها، به قهقهه های سروناز، به هزار جور زحمتُ دستُ پا شکسته فرانسه حرف زدن مریم با یک توریست که آخرش فهمیدیم ایرانی ست، به دیدنِ اتفاقیِ محمد نوازی بعد از سه سال، به گل کوچیک بازی کردن من با صندلُ شرط بستن سرِ قارچ کبابی و باختنِ منُ اصرار محمد برای گرفتنِ شرط. ما خندیدیم، به اندازه ی تمامِ این شش ماه که با غصه سر شد، بلند خندیدیم، عوضِ تمام اشک هایی که آرام ریختیم. ما دخترهایی بودیم که می خاستیم یک شب، فقط یک شب را بدون فکر کردن به آدم هایی که تنهایمان گذاشتند، بدونِ فکر کردن به روزهایی که از دست دادیم، بدونِ اشک های یواشکیِ زیر پتو، بدونِ نگاه کردن به گوشی و غصه خوردن بابتِ نبودنِ آیکون پاکت نامه آن گوشه ی سمتِ چپش، بدون هیچ چیز ناراحت کننده ای، فقط یک شب برای خودمان باشیم. ما خندیدیم تا خندیدن یادمان نرود، تا طرح لبخندمان را توی چشم های هم ببینیم و فراموشمان نشود خنده مان چه شکلی بود، ما بلند خندیدیم تا شاید دنیا خجالت بکشد، خجالت بکشد و یک لبخند کوچک هم شده به رویمان بزند...

 

راستی بفرمایید یک لقمه پاییــــــــــــــــــــــــــــــز :)

 

 

پ.ن1: پاییز که می شود، حالم عوض می شود، یک حالِ عجیب.

پ.ن2: سالِ نوی من از پاییز شروع می شود، سال نو مبارک.

پ.ن3: مهربان باشید با پاییز، حرمتِ برگ هایش را زیرپا نگذارید.

پ.ن4: بی اغراق تمامتان را دوست دارم، تمامِ شما اهالی مهربان این خانه را.

 

خودمونی نوشت:

دلم یه قالب اختصاصی می خواد برای اینجا، با عکس هایی که خودم دارم و یه سرُ شکل متفاوت، کسی می تونه کمکم کنه؟