کلافگی را نمی نویسند.

اولین بار است که نوشتن آرامم نمی کند، که وسواس ندارم روی واژه ها و واج آرایی ها، اولین بار است که صفحه ی سفیدِ اینجا یک ساعتُ نیمِ تمام باز است و من تا همین الان حتا یک کلمه روی آن ننوشتم. اولین بار است که دلم می خاهد حرف بزنم، که هی کانتکت تازه ریکاوری شده ی موبایلم را بالا و پایین می کنم برای پیدا کردن یک اسم. برای پیدا کردن یک نفر که بشود همین امروز یک دل سیر با او حرف زد.

باید چیزهای بهتری به جز بغض، برای خوردن توی دنیا وجود داشته باشد.

توی دفتر نشسته ام و پا روی پا انداختم، راستش را بخاهید خیلی دلم می خاست دست روی دست هم بگذارم برای این همه اتفاق. برای این همه اتفاق های عجیب و غریبی که فکر می کنم خدا، جز یک دخترِ لاغرِ تنها، که پنجاهُ دو روز دیگر بیستُ پنج ساله می شود و خودش می داند که چقدر از "حادثه ی بیستُ پنج ساله شدن" می ترسد و مدام بغضش را می خورد؛ کسی دیگر را پیدا نکرده و تمامش را روی سر او آوار کرده است.

کاش یک نفر توی دنیا بود که حرف هایم را گوش می کرد.

غم انگیز است؛ با داشتن 430 نفر توی کانتکت موبایلم، غم انگیز است که هیچ کسی نیست حرف هایم را گوش کند. کسی که دلداری ام ندهد، نگوید همه چیز درست می شود؛ نگوید بیستُ پنج سالگی برای این همه دلواپسی سن کمی است، هی خودش را مثال نزدند که من هم این روزها را داشته ام و می گذرد و چند سال بعد به حال این روزهایت می خندی؛ نگوید تو دختر قوی و با اراده ای هستی و از پسش بر می آیی.

کسی باشد که میدان تجریش تا چهارراه ولیعصر برایش راه زیادی نباشد، که بشود دست هایش را گرفت. یا نه، فقط کنارش راه رفت و برایش حرف زد، کسی که بداند باید روی یکی از صندلی های پیاده روی پارک ملت بنشیند و برایم یک بستنی قیفی بخرد، بعد بگذارد روی دست ها و لباسم چکه کند و هی دستمال کاغذی دستم ندهد که گند کاری ام را پاک کنم.

 کسی که بگذارد وقتی ستون هایِ سفیدِ آب نمای کنارِ فرهنگستان را دیدم زانوهایم بلرزد، که چشم بدوزم به تابلویی که دیگر نیست و حالا یک تکه آهن پاره جایش را گرفته و اشک بریزم و مدام با چشم و ابرو و آرنجش به من نفهماند که مردم دارند نگاهم می کنند و بعدترش اجازه بدهد یک ساعتی به یکی از ستون ها تکیه کنم و حرف نزنم و اگر دلم خاست سرم را روی شانه هایش بگذارم، بداند که باید قدش را هم قدم کند و شانه هایش را به سرم نزدیک تر.

کسی باشد که به حرف های بی سرُ ته ام خرده نگیرد و وقتی یکهو بین اشک هایم می خندم، دست توی موهایم بکشد، بی آنکه بگویم سرخیابان سرمد بایستد و تا به خودم بیایم روی میزُ صندلی کوچکِ ته کافه تمدن نشسته باشیم و چای و کیک بخوریم.

کسی که فقط نگاهم کند، از ضربه های آرامی که به پایه ی میز می زنم عصبی نشود و وقتی حرفم را قطع می کنمُ آب دهانم را قورت می دهمُ چشم هایم را روی هم می گذارم و بعدش یک نفس عمیق می کشم، چند باری آرام و مهربان روی دست های کوچکم که خوب می دانم همان موقع می لرزد بزند.

حالا اگر حوصله هم نداشت با من تا کرج با مترو بیاید هم عیب ندارد؛ همین که بگوید بلوتوثت را روشن کن برایت یک آهنگ بریزم که تا خودِ کرج گوش کنی و بعد جلوی متروی ولیعصر سفت بغلم کند و آرام توی گوشم بگوید رسیدی خبر بده کافی است.

 

پ.ن: دلم برای خودم تنگ شده است.