فکر می کردم تنهایی آسان است.

شده بودم دخترکِ بهانه گیری که درست بعد از سرمای سخت زمستان هشتادُ نه جفت پاهای کوچکش را توی یک کفش کرده بود که باز می‌خواهم بروم. گفتم می خواهم بروم و تو فقط نگاه کردی، مدام بهانه گرفتم که چیزی در این شهر دراندشتِ بی آبرو که چشم بست روی تمام آدم هایی که کفِ خیابان هایش افتادند نیست که مرا اینجا نگه دارد و تو فقط نگاه کردی.

یک سال تمام، هرشب بالشِ قرمز مشکی اتاقم پر شد از اشک هایی که ریختم و فریادهایی که نیمه های شب از پنجره ی اتاقم بر سرِ شبح ترسناک درخت های پای رشته کوه های البرز زدم و تو سرت را به چارچوب در تکیه دادی و نگاهم کردی. برای گرفتن ویزا به هر در بسته ای زدم، توی خیالم حتا به "آدم پران" هایی که نام شیکی بود که قاچاقچیان آدم برای خودشان انتخاب کرده بودن هم فکر کردم و تو فقط نگاهم کردی.

دخترکت هر روز، ساعت ها گوشه ی اتاقش زانوی غم بغل می کرد و هر شب با کابوس های احمقانه ای از خاب می پرید و تو، تویِ صبور بغض می کردی برای روزهای سختی که به من گذشت و موهای سرت را سفید تر کرد و یک گوشه ای را پیدا می کردی که چند قطره اشکت را پاک کنی، که من قرمز شدن پوستِ سفیدت را می دیدم و بیشتر غصه می خوردم و تو چشم های همیشه گریان من را نگاه می کردی.

دخترکِ بهانه گیرت امروز بهانه هایش ته کشیده بابا جان.

این که چند هفته پیش دمِ گوش مامان گفتی این دختر مشکوک می زند، این روزها مدام چشم می گوید و یک طور عجیبی رام شده است، این که گفتی باز خیال رفتن توی سر دارد و وقتی فکر کردی من حواسم نیست، پاسپورتم را توی کیفت گذاشتی تا ببری توی کمد سرِ کارت قایمش کنی، این که گفتی وقتی برخلاف هفته های پیش همین که می آیم روی کاناپه ی وسط هال دراز می کشم و سرم مدام توی لپ تاپم نیست نگرانت کرده؛ من همه را شنیدم و به روی خودم نیاوردم.

دخترکت دیگر آن دخترکِ سرکشِ پر شرو شوری نیست که پایش روی زمین و سرش توی آسمان باشد، دیگر لازم نیست نگران گودی زیر چشم هایش باشی، که سر سفره قاشق های غذایش را بشماری و غصه ی غذا نخوردنش را بخوری؛ دخترکت دیگر آنقدرها عاشق نیست که فکرش را می کنی، دیگر هیچ کسی را آنقدر دوست نخواهد داشت که رفتنش زندگی اش را زیرُ رو کند، دیگر یک هفته ی تمام توی تختش کز نمی کند؛ برای کسی که یک روز نگرانِ کم خونی اش بود و برایش بسته های زینک پلاس زرد می خرید نگران نمی شود، برای دیدن یک نفر چهار ساعت چشم به منظره های جاده هراز می سپارد اما برای دوست داشته شدن و دوست داشتن تقلا نخاهد کرد. دخترکت، دست های تو را، دست های سفید و مهربان تو را با هیچ دستی عوض نمی کند، با دست هایی که نمی توانی مطمئن باشی تنهایت نخاهند گذاشت؛ دخترکت این روزها، جز روی بودنِ تو، جز روی دوست داشتن تو، روی هیچ چیز دیگرِ این دنیای بی سرو ته حساب نخاهد کرد و چقدر، چقدر از این تجربه می ترسد و چقدر برایش گذشتن آسان است این روزها...

انقدر برایم نترس بابا جان، دخترکت در چند قدمیِ بیستُ پنج سالگی ایستاده است و فقط می خاهد زندگی کند، اگر کم حرف و تنهاست، اگر دو ساعت دیر می کند و تو نمی دانی با کیست، می توانی مطمین باشی لباس هایش هیچ وقت بوی عطر مردانه نمی دهد و هیچ وقت هدیه های قرمز از کسی نمی گیرید؛ خیالت تخت باشد باباجان، دخترت دیگر فکر رفتن نیست، آن هم حالا که می تواند برود در بهترین دانشگاه استکهلم ثبت نام کند، دیگر پاسپورتم را قایم نکن. دلت برای من شور نزند، هی با مامان دردُ دل نکن که این دختر هیچ وقت از زندگی راضی نیست؛ تو از من راضی باش، به جهنم که همه ی آدم های دنیا می توانند تا قیامت غیرقابل پیش بینی باشند.

 

پ.ن: یک رونویسی از دست گیتور جانم، با ورژنِ سمیرایی، هر چند هیچ وقت به زیبایی واژه ها و احساسات نابش نمی شود.