چه خوب می شد بین این همه درس های سه واحدیِ به درد نخور، بین درس هایی که سال بیاید و ماه برود گره از کارمان جز بالا بردن معدل هایمان باز نمی کند، یک درسِ سه واحدی، یا نه، دو واحدیِ "آیین عشق ورزی برای خانم ها" توی کلاس هایمان تدریس می شد.

این که ما بدانیم جدول مندلیف چند عنصر دارد، خورشید چگونه به خط استوا و نصف النهار مبدا می تابد، کجاهای دنیا پوشش گیاهی استپ دارد، رومولوس اولین پادشاه رومیان بوده است؛ این که بدانیم حد یعنی رشته عددهای ۱, ۱/۲, ۱/۴, ۱/۸,... وقتی به همین حالت ادامه پیدا کنند به صفر نزدیک‌تر می‌شوند ولی هیچ‌گاه به صفر نمی‌رسند، سوفیست ها مقیاس حقیقت و واقعیت را ادراک انسان می دانند، فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن، چهارمین وزن پرکاربرد شعر فارسی است و چه و چه و چه؛ مفید هست اما کارآمد نیست.

حالا که" آیین عشق ورزی برای خانم ها" را هیچ جای کجای این شهر درس نمی دهند، حالا که هر طرف را نگاه می کنیم، توی جمع های زنانه، توی عروسی ها و مهمانی ها، توی دورهمی ها، تا یک نفر حواسش به می رود پی شوهرش، زود برایش پشت چشم نازک می کنند، لبُ لوچه شان را کج می کنند و زیر لب می گویند" ولش کن پررو می شود". یک نفر باید یادمان بدهد زن باشیم.

مادر جان، تو که همیشه یک ساعت قبل از آمدن پدر چای دارچینت به راه است، تو که خوب می دانی همسرت از بهم ریختگی خانه کلافه می شود، تو که می دانی این روزها باید جای قند توی قندانش توت خشک بریزی، که غذاهای سرخ کردنی خوشمزه را به خاطر چربی بالایش از برنامه غذایی ما حذف کرده ای، که یادت می ماند هر شب قبل از خاب برایش لباس تمیز از کمد بیرون بگذاری و حتا حواست به ست بودنِ جورابش هم هست چون می دانی نماز ظهر را در نمازخانه محل کارش به جماعت می خاند؛ تو زن بودن را یادم بده.

به جای تمامِ کتاب هایی که منتشر نمی شود، به جای تمامِ کلاس هایی که برگزار نمی شود، به جای تمام استادهایی که برای این کار تربیت نشده اند، به جای وزارت ورزش و جوانان، به جای رییس سازمان ملی جوانان، به جای همه ی سازمان های عریض و طویلی که فقط بلدند جلسه های طولانی و پر خرج برگزار کنند؛ به جای تمام این ها تو خانم خانه بودن را یادم بده.

مادر جان، بیشتر از اینکه بگویی چکار کنم تا قرمه سبزی روغن بیندازد، به جای این که بگویی مایع ظرفشویی فینیش بهتر است یا کلارو، به جای این که یادم بدهی ژله های رنگین کمانی درست کنم و بعد قالبش را توی ظرف آب داغ بگذارم تا کامل در بیاید، به جای همه ی این چیزهایی که می دانم یک زن باید بلد باشد اما تمامِ زنانگی اش نیست؛ لطفن عاشقی یادم بده.

یادم بده مرد زندگی ام را با یک ماشین پول چاپ کنی اشتباه نگیرم، یادم بده مثل وقت هایی که خودم کلافه می شوم، کم می آورم، غصه می خورم و گاه اشک می ریزم، وقت هایی هم هست که مرد زندگی ام تمام دردهایش را فقط با یک آه، با یک نفس عمیق توی خودش می ریزد، یادم بده همان موقع بلد باشمش؛ یادم بده فقط موقع بیرون رفتن از خانه جلوی آینه نباشم، لباس های خوبم را برای مهمانی ها کنار نگذارم، که وقتی از در آمد و به خاطر خستگی کار روزانه متوجه کوتاه شدن ابروهایم نشد قهر نکنم، یادم بده توی کیفش چند تایی شکلات بگذارم و گَه گاهی یک نامه ی کوتاهِ عاشقانه که وسطِ روز از بین وسایل توی کیفش پیدا کند؛ یادم بده برای زمستانش شال های رنگی ببافم و توی مغازه ها برایش دنبال تی شرت های سه دکمه بگردم، یادم بده بعد از یک سال، پنج سال، ده سال، بعدِ بیستُ پنج سال مثل خودت هنوز هم وقتی دو نفر توی دوستُ فامیل ازدواج می کنند و شما را برایشان مثال می زنند، عاشقش باشم.

مادر جان این درست که هر وقت حرف از ازدواج می زنی یک جورایی حرف را عوض می کنم، طفره می روم، تا می توانم مسخره بازی در می آورم، بد اخلاقی می کنم و تو دلگیر می شوی و غصه می خوری؛ اما تو مادر باش، مادر باش و برای روز مبادا عاشقی یادم بده.