بله، من گندش را درآوردم!

شما راست می گویید، شما که زندگی تان همیشه خط کشی شده و روی روال است، شمایی که برایتان مهم نیست دست هایتان تا حالا توی دست های چند نفر جا خوش کرده است، که آمار آدم هایی که توی زندگی تان آمده اند و رفته اند ندارید، که نهار را با یک پسر برنز کرده ی پورشه سوار توی رستورانِ دیوار طلایی دارچین می خورید و شب با یک پسر بی ام دبیلیو دار توی بالکن برج میلاد سیگار دود می کنید. 

حق با شماست، با شمایی که شعار روشنفکری تان شده "عشق یعنی تا وقتی باهاشی حالت خوب باشه" و  مدام به حال بدِ من خُرده می گیرید. که از دوست دختر داشتنِ شوهرهایتان شانه بالا می اندازید و با افتخار عکس هایتان را با مایو کنار جاست فرندهایتان درسواحل آنتالیا نشان اینُ آن می دهید، که گُه بگیرند آن لامپی که توی سرتان روشن است و مرده شورِ عاروق های روشنفکری تان را بزنند.

شما راست می گویید که دنیا دارد می رود به مرگ برسد پس خریت است اگر برای نبودن یک نفر توی زندگی غصه خورد و جایش را با هزار نفر دیگر پر نکرد، که خوشبختی یعنی صدای قهقهه ات بپیچد توی گوشِ تمام ماشین های خیابان فرشته؛ حالا هرچقدر هم که ته دلت می دانی خوشی های لحظه ای هستند. که به تعریف من از زندگی بلند بلند انتقاد کنید و بگوید دو روز دیگر از ریخت می افتی و حسرت می خوری.

 بله، من گندش را درآوردم!

چون برای شما قابل باور نیست که یک دختر تحصیل کرده ی امروزی، کسی که تووی رسانه بزرگ شده است، که تئاتر می داند، می نویسد و جایزه می برد و بین آدم های هنری قد کشیده است تنهایی اش را به بودن در جمع هایی که بوی لجنِ غرب زدگی دارد ترجیح می دهد و ته دلش چقدر برای نجابت غربی هایی که با پسوندِ "زدگی" به خاطر رفتارهای شما بی حرمت شده اند می سوزد.

شما نمی دانید دوست داشتن یعنی چه؛ چون هر کسی که دم دستتان بوده است و یک روزتان را با او گذراندید و خوش گذراندید و حتا بعدترش اصن یادتان نمی آید چگونه گذراندید را با توهم دوست داشتن طاق زده اید. که بعدش هیچ دلتان برایش تنگ نشده و بوی عطر دست هایش توی دماغتان نمانده و بابت نبودنش ولیعصرِ باران زده ی تابستانی را بالا و پایین نکرده اید.

چون برای شما قابل باور نیست که یک نفر دلش کسی را برای همیشه، برای خودِ خودش بخاهد، که از جواب ندادنِ اس ام اس هایش روزش خراب شود، که دلش بخاهد وقتی خانه ی دوستش می رود با کلی دلهره بپرسد دوستت که برادر ندارد، نگران شلوغ بودنِ اتوبانِ تهران-کرج در شب های چهارشنبه باشد، که از بله گفتن هایش به جای جانم بغض کند و بگوید وقتی رسیدی فلان جا خبر بده.  

بله، من گندش را درآوردم! 

اگر روشنفکری چیزی شبیه زندگی کردن شماست، من با افتخار به این تحجری که تویش دستُ پا می زنم می بالم.