اسم گلرنگ که روی گوش ام می افتد ناخودآگاه لبخند می زنم، دخترک دوست داشتنیِ ریزه میزه ای که وقتی هم دیگر را بغل می کنیم اولین چیزی که به هم می گویم این است که تو هنوز چاق نشدی؟ و ریز ریز باهم می خندیم.

نوشته بود "ماهده، اکرم، رعنا، سمیرا، بهزاد، امیر زود تند سریع بگین یک شنبه وقت دارید بیاین بریم ددر؟"  و اینجا بود که پر کشیدم، برای یک جمع دوستانه، برای یک شب خوش، برای شعر خواندن های دسته جمعی برای کافه نشینی و شاید آب بازی در پارک آب و آتش؛ تازه داشت ته دلم برای این همه خوشی قنج می زد که آخرین جمله اش میخکوبم کرد "دَم رفتنی". یک دفعه دست هایم شل شد، همین طوری زل زده بودم به صفحه ی گوشی و یک بار، دو بار، سه بار، ده بار اس ام اس را خواندم. دمِ رفتنی، دمِ رفتنی، دمِ رفتنی. گلرنگ هم داشت می رفت و من باورم نمی شد که به سادگیِ یک اس ام اس برای بدرقه ی یک دوست برای همیشه دعوت شده ام.

هنوز دو ماه از رفتن شیوا نگذشته، هنوز وقتی از سر خیابان کبکانیان رد می شوم قلبم می گیرد، جایی که برای همیشه با شیوا خداحافظی کردیم و بلوار کشاورز و آقای دکه ی گلفروشیِ سر خیابان و پیرمردی که از کنارمان رد شد و دخترُ پسری که دست هم را سفت چسبیده بودند اشکهایمان را دیدند؛ هنوز وقتی کافه هیچ می رویم نگاه میزمان می کنیم که شیوا را کم دارد، هنوز دو ماه نشده که باز هم باید یک نفر دیگر، یک نفری که خیلی بیشتر از یک نفر است را بدرقه کنیم آن سوی آب ها، یک جای دور، جایی که باز دستمان بهش نمی رسد.

گلرنگ می رود، می رود برای زندگی بهتر، می رود تا برای خودش در دانمارک خانه و زندگی داشته باشد، تا دنیای جدیدی را تجربه کند. می رود و کم کم برای خودش یک کافه ی همیشگی پیدا می کند که عصرها قهوه بنوشد، خیابان های جدید را یاد می گیرد و بعد از چند هفته کوچه پس کوچه های محله اش را برای زود رسیدن به خانه اش پیدا می کند؛ می رود چون کار به جاهای باریک کشیده است و وقتی کار به جاهای باریک برسد خیلی سخت است. من خوب می دانم گلرنگ سختش است.

یک بار گفتم یک جوری می روم که راه برگشتی نباشد؛ گلرنگ اما گفت پل های پشت سرت را هیچ وقت خراب نکن. گلرنگ دارد درست می رود، درست و منطقی و پل های پشت سرش را سالم می گذارد. اما بر نمی گردد. گلرنگ برنمی گردد چون من می دانم زندگی پایش را کجا خِرخِره اش گذاشته است. من می دانم یک آدم باید به کجا برسد که از تمام خاطره هایش دل بکند و برود بعد از بیست و خرده ای سال بخواهد دنیای جدیدی شروع کند، بشود یک نوزادی که تازه به دنیا آمده و همه چیز از صفر....

مهاجرت داستان غم انگیزی است، از دور که نگاهش می کنی پر زرق و برق و دوست داشتنی است، و آدم های دور زیر لب می گویند "جانش را بر داشت و رفت" اما نمی دانند آدم از وطنش می رود یا وطن از آدم؟ آدم هایی که از وطن می روند سختشان نیست، اما آدم هایی که وطن از آنها می رود می شکنند. غصه دار می شوم، انقد که دلم می خواهد داد بزنم، انقد داد بزنم که صدایم به گوش یک نفر برسد.

دلم می خواهد یک بلندگو دستم بگیرم، بروم جلوی مجلس، جلوی وزارت امور خارجه، بروم جلوی پاستور، برم یک جایی که آدم های مهم نشسته اند، بروم بگویم آقای مجلس، آقایی که برای ما قانون تصویب می کنی با اکثریت آرا، آقایی که بعد از تصویب لایحه و ماده و قانون بلند صلوات می فرستی، نگاه کن. وطن دارد از آدم ها می رود.

بروم جلوی وزارت امور خارجه، بگویم آقای وزیر، شما که دنیا را بیشتر از ما دیده اید، شما که خیلی بیشتر از ما حالیتان می شود، شما که فرتُ فرت سفارتخانه تعطیل می کنید، شما که توی دفترتان نشسته اید و حواستان به دنیا هست و بهتر از من می دانید غربت، همیشه غربت است؛ شما را به خدا یک کاری کنید، وطن دارد از آدم ها می رود.

یا نه، بروم جلوی پاستور، به رییس جمهور تازه از راه رسیده بگویم، آقای بنفش، آقایی که عِدالت را خیلی کش دار و غلیظ ،عَدالت می خوانی؛ آقایی که توی همین تهران هر شب میلیون ها جوان برایت دستُ سوتُ جیغُ هورا کشیدند، که وقت اعلام رییس جمهوریت میدان ولیعصر و تمام خیابان ها را بستند و من ساعت یازده شب به خانه رسیدم، شمایی که با رای همین جوان ها الان پشت میز و صندلی ریاست نشسته ای، بیا باهم دوستانه حرف بزنیم، بیا یک چای باهم بخوریم تا من فقط یک جمله، فقط یک جمله بگویم؛ آقای رییس جمهور، آقای دکتر، آقای شیک؛ وطن دارد از آدم ها می رود، کاری بکنید.

آدم های مهم، آدم های خیلی مهم، نگاه کنید، بی زحمت زیر پایتان را نگاه کنید؛ پاهایتان درست روی خِرخِره ی ماست، اگر کمی، فقط کمی پایتان را کنارتر بگذارید، ما نفس می کشیم، ما کنار آدم هایی که دوستشان داریم باهم نفس می کشیم و مدام با افسوس به هم نمی گوییم اینجا جای ماندن نیست....