روزهای خروجی جانم را می گیرد.

سه شنبه ها سخت ترین روز کار است و سمیرا را، سمیرای آرام را، سمیرایی که خودِ واقعی اش را پشت ظاهرِ جدیِ مدیر اجرایی اش پنهان می کند و از اول تا آخر هفته جوری توی راهروهای ساختمان مجلات قدم می زند که انگار دنیا برایش به سادگی خوردن یک چای دارچینی با شکلات است و هیچ چیزی نمی تواند اخم روی ابروهایش بنشاند را عصبی و کلافه می کند.

سه شنبه ها همین که چشم هایم را از خواب باز می کنم خسته ام، بغض دارم، دلم می خواهد مدام غر بزنم، یک جمله که کارش به تکرار دوباره بکشد لحنم تند می شود، استرس خروجی مریضم می کند و مدام حواسم می رود پیِ مطلبُ عکس های نرسیده، پی صفحه های ناقص، پی اینکه صفحه ها زود برود، امضا شود، برگردد؛ تا این کابوس خروجی زودتر تمام شود.

به وقت دلگیری

سه شنبه ها زن درونم سخت بهانه می گیرد، دلش هوای زنانگی می کند؛ می خواهد به جای نشستن پشت میز و صندلی اش در دفتر، به جای نگرانی بابت دیر آمدن ناظر ارشد، به جای شنیدن صدای بلند دکمه های کیبورد تحریریه، به جای دیدنُ مصاحبه با آدم هایی که شاید آرزوی خیلی از آدم های دیگر باشد؛ توی خانه ی خودش نشسته باشد.

توی خانه ی کوچکی که با سلیقه ی خودش چیده است، که حتمنِ حتمن گلدان های زیادی پشتِ پنجره ی اتاقش دارد، که رنگ های گرم توی خانه اش غوغا می کند؛ دلش می خواهد نگران دیر آمدن مردِ خانه اش باشد، هی مدام نگاه ساعت دیواری کند و پنج دقیقه دیر آمدنش برایش پنج سال باشد و طولُ عرض خانه ی نقلی اش را قدم بزند برای رسیدنش؛ که صدای پرنده ای، موسیقی دلنشینی، چیزی که حالش را خوب کند بپیچد توی خانه.

سه شنبه ها بیشتر از هر روز دیگری تنهایی درونم سرم فریاد می کند، جای خالی رویاهایی که توی خیالم بالُ پرشان می دهم بیشتر به چشم می آید، به بهانه ی بریدن انگشتم با کاغذ اشک می ریزم و در جوابِ "چطوری" های میترا حرفی برای گفتن ندارم؛ سه شنبه که می شود جراتم بیشتر می شود، چشم غرورم را دور می بینم و وقتی صفحه ی جلد را برای امضا پایین می برم با خودم می گویم: "دلم مردی می خواهد که بگوید سه شنبه ها سرکار نرو، به تلافی تمامِ سه شنبه های نبودنم خانه بمان و برای من، برای خانه ی امن و کوچکمان خانومی کن...."

 

پ.ن: فقط یک احساس دخترانه بود، با چوب بی انصافی نزنیدش لطفن.