از دست دادن با از دست رفتن خیلی فرق دارد.

مثلن زندگی من خیلی وقت است از دست رفته است و من چاره ای ندارم جز اینکه عادت کنم. اما از دست دادن دردناک است. من خیلی از دست داده ام، خیلی چیزها، خیلی آدم ها. حالا همین از دست دادن هم شکل های مختلفی دارد، وقتی کسی را از دست می دهی اما خیالت بابت بودنش تخت است، حتا اگر نزدیکت نباشد، بیخ گوشت نباشد، دستت به بودنش نرسد، ولی بدانی یک گوشه ای از این دنیا دارد نفس می کشد؛ باز هم خیلی درد ندارد. اما امان از روزی که برای همیشه از دست می دهی، امان از روزی که درست درمانُ بی برو برگشت از دست می دهی.

اولین باری که بی برو برگشت از دست دادم نُه سالم بود؛ پدر بزرگم را -بابای مادرم را- بی برو برگشت توی پس کوچه های نُه سالگی از دست دادم و هیچ کاری از دست های کوچکم برنیامد؛ یادم هست همان روزِ خاکسپاری پاهای پدربزرگم -بابای بابایی را- سفت نگه داشته بودم و توی سرم می گفتم بزرگ که شدم این یکی را از دست نمی دهم؛ بزرگ شدم اما، بیست و چند ساله شدم و سه سال پیش، درست توی همین روزهای در راه او را هم از دست دادم؛ توی ماشین ساعت یازده شب اتوبان کرج بودم که فهمیدم از دست هایم برای نگه داشتن این پدربزرگ هم کاری برنیامد، دست هایم بزرگ شده بود اما نه آنقدر بزرگ که زورش به مرگ برسد.

من می دانم پدربزرگ ها جای خوبی توی بهشت دارند؛ به خاطر تمام بستنی های میوه ای که برایمان خریدند، به خاطر تمام ماشین هایی که به خاطر کم شدن درد دندان درآوردن سوارمان کردند و توی شهر چرخاندمان، به خاطر آغوش همیشه بازشان که پناهگاه همیشگی بود برای فرار از دست تَشرهای مادر و به خاطر کَندنِ یواشکی گل های باغچه دور از چشم مادربزرگ برای اینکه کنار گوشمان بزنیم.

ولی نمی دانم، نمی دانم خدا مادربزرگ ها را کجا می برد؟ مادربزرگ هایی که خوشمزه ترین قرمه سبزی های دنیا را درست می کنند، که قشنگ ترین قصه های دنیا را بلدند، که دلشان زود به زود برای نوه هایشان تنگ می شود، که همیشه بیشتر از بچه هایشان نوه ها را دوست دارند و توی جیبشان و پشت پشتی های قرمز رنگشان همیشه پر از خوراکی است، که سماورُ چایشان همیشه به راه است و قلبشان مهربان ترین قلب دنیا.

من دوتا مادربزرگ دارم؛ اما این روزها حسابی قلبم از رفتنِ بی برو برگشتِ دوتا مادربزرگ که هیچ وقت ندیدمشان درد می کند. یکی مادربزرگ رعنا که دو هفته ای می شود حتمن جای خالیش توی خانه شان عجیب به چشم می آید و یکی مادربزرگ معین؛ که همین امروز بعد از دلشوره ی عجیبی که صبح یقه ی دلم را گرفته بود با یک اس ام اس خبر دارم کرد که "مادربزرگم فوت کرد".

اگر خدا پدربزرگ ها را به بهشت می برد، بی شک باید یک جای بهتری دستُ پا کرده باشد برای مادربزرگ ها....