گفتم می روم و تمام این خاطره ها را در مسیر نیاوران تا راه آهن جا می گذارم.

بعد دیدم از چهارراه ولیعصر به پایینِ همین تهرانِ لعنتیِ دوست داشتنی چیزی برای نوستالژیک کردن من ندارد، جز وقت هایی که باید، بایدُ باید دلتنگی ها و بغض ها و ناراحتی ها و غم ها یک جوری هضم میشد و تا راه آهن را پیاده گز می کردم.

خواستم بروم و عصرهای پاییزی فرهنگسرای نیاوارن، ساعت دوازهِ پیتزا چمن، صندلی های کنار متروی تجریش، سر بالاییِ دربند، سرگردانی های زیر پل پارک وی، ساختمان عجیب رادیو، تپه های زیر درختِ مجنونِ پارک ملت، خیابان قبادیان، میدان ونک، کوچه پس کوچه های هفت تیر، ایرانشهر، بلوار کشاورز، میدان ولیعصرِ پر استرس و حتا عاشقانه ترین چهارراه جهان- ولیعصر- را با والیوم طاق بزنم.

گفتم می روم پاریس، شهر نورُ رقصُ بوسه های ساعت دوازدهِ زیر برج ایفل.

بعد دیدم ساعت های دوازه زیادی را پای همین برجِ زشتِ مخابراتی میلاد که هیچ وقت دوستش نداشتم، سپری کردم و همین که سفر می کنم و وقت هایی که توی آلودگی هوای شهر پایتخت گم می شود انگار شهر یک چیزی کم دارد.

خواستم بروم و سنگ فرش های خیابان های درست مهندسی شده اش را با تمامِ چاله چوله های خیابان ولیعصر عوض کنم، بروم به شهری که کافه هایش ساعت یازده شب بسته نباشد، جایی که گوشه و کنار شهرش آنقدر غریبه باشد که بوی تو را ندهد، که آدم های مو بورُ چشم روشنش را نتوانم با تو اشتباه بگیرم، هیچ کجای شهر مرا یاد تو نندازد و هیچ کدامشان راز دست های مرا بلد نباشند.

گفتم می روم و تکه تکه های خودم را از این شهر جمع می کنم و به باد می سپارم.

بعد دیدم نمی شود؛ دیدم من از این شهر خاطره دارم، خاطره درد کمی نیست؛ دیدم مریض خاطره بازی ام، تا چشم کار می کند هستی، راه می روم و لحظه ها از سرُ کول ذهنم بالا می رود؛ دیدم نمی شود که حریف خاطره ها شوم.

خواستم بروم اما دستُ دلم نرفت؛ دلم توی شلوغی های اتوبان حکیمُ همت گیر کرده است، این شهر با تمام بغض هایی که هر روز زیر پوستش دارد، با تمام درد هایی که هر شب از درُ دیوارش می بارد، با تمام خاطراتی که به یک خیابان یا کوچه یا کافه می رسد برای من بهترین جای دنیاست. حتا موقعی که چشم هایم را روی برج بی قواره ی میلاد که هیچ نمی تواند جای برج سفید آزادی را برایم بگیرد می بندم...

این شد که ماندم، ماندم تا خاطره ها کارم را یک سره کنند. برای من مُردن توی شهری که یک دنیا آرزوی کال دارد، بهتر از ماندن در شهری است که آرزویِ کالِ یک دنیاست...

 

پ.ن: عنوان پست نام نمایشنامه ام که همین حس و حال باعث نوشتنش شد و دارم دست به کار می شوم که به بارِ صحنه بنشیند...