یک روزهایی هم در زندگی هر آدمی هست، نه بهتر است بگویم یک روزهایی هم در زندگی هر زنی هست، که هیچ چیز، هیچ چیزِ هیچ چیز حال دلش را خوب نمی کند.

نه سوم شدن نمایشنامه اش در یک جشنواره ی معتبر، نه چهره ی جدیدش، نه تقدیر از ویژه برنامه ی سال تحویل، نه پیشنهادهای وسوسه برانگیز زندگی، نه موقعیت های کاری فوق العاده، نه برگزیده شدنش به عنوان خبرنگار برتر جشنواره خیرین مدرسه ساز، نه بلیط سفرهای هیجان انگیز، نه جدی شدن چاپ اولین کتاب، نه کافه نشینی های طولانی و از همه غم انگیزتر؛ نه حتا ترانه ای از قیصر با صدای رضا یزدانی.

غم انگیز است؛ برای منی که پر بودم از شور زندگی غم انگیز است که این "یک روزها" دارد در زندگی ام زیاد می شود. غم انگیز است که هیچ اتفاقی دلم را خوش نمی کند، قلبم را پر نمی کند از شادی و لبخند های گَلُ گشاد روی لبم نمی نشاند.

این "یک روزها" ی تلخ دارد شبیه یک تکه ابر سیاهِ پر باران بالای سرِ شهرِ کوچکِ زندگی ام سایه می اندازد و من هیچ کاری از دستم بر نمی آید. هیچ کاری از دستم بر نمی آید و روزهای زندگی ام، بهترین روزهای زندگی ام را دارم از کف می دهم.

سخت است، برای منی که همیشه جنگیدم سخت است که دست روی دست بگذارم و ببینم که هیولای بزرگِ بی تفاوتی دارد زندگی ام را می بلعد. برای منی که سنگ صبور آدم ها بودم و گوش هایم و دست هایم و قلبم را به دردهایشان سپردم و چهارراه پارک وی تا انقلاب را دل به دل غصه هایشان دادم، سخت است که دردهایم را روی داریه بریزم و روی سرم بگذارم و توی شهر بگردم.

در هیاهو و کسالتِ این "یک روزها"، تنها کاری که می کنم، ایستادن پشت پنجره ی اتاقم و خوردنِ چای توی همان لیوان زرد و نارنجیِ دوست داشتنی است که هفت سالِ تمامِ است غم هایم را با آن یک نفس سر می کشم و زیر لب زمزمه می کنم: "نمی شود که نمی شود که نمی شود"...

 اما راستش را بخواهید وقتی که چای تمام می شود و تلخی اش تمام دهانم را گس می کند، می بینم هیچ دلم نمی خواهد تحویلِ پاییزیِ بیستُ پنج سالگی ام گم شود بین این همه بی رنگی و بی تفاوتی. بحرانِ بیستُ چهارسالگی شاید زورش زیاد باشد  اما نباید فراموش کند تووی این بازی، سمتِ دیگر زمین، من ایستاده‌ام که برای بازنده شدن به دنیا نیامده‌ام ...