به دلگیری عصرهای جمعه کاری ندارم، ماه هاست که دلگیرم.

دلگیریِ من اما فقط توی دلم می ماند، از دلم بالا می آید، راه گلوم را می بندد، بغض می شود و دست آخر پشتِ صفِ محکم دندان هایم باقی می ماند. من نمی گذارم دلگیری ام از آدمها رنگ گلایه بگیرد، تلفن دست نمی گیرم که اهای تو فلان کردی و بهمان، نمی گذارم رفتارم، لحن حرف زدنم، گره ی ابروهایم، حتا شکلک های توی smsم و هر چیز دیگری بوی دلخوری بدهد. سخت بشود فهمید ته مَه های دلم از کسی گرفته باشد. دلم که از کسی می گیرد فقط دور می شوم، آرام آرام دور می شوم و شاید آدم ها این دور شدنِ سلانه سلانه ام را هم هیچ وقت متوجه نشوند. من وقتی دور می شوم که آدم ها بخواهند، نشانه بدهند، ردی بگذارند یا ردی برداند که مثلن هی فلانی، شما را به خیرُ ما را به سلامت. آن وقت می شود که من یک جانت سلامت توی دلم می گویم و آرام آرام می روم.

خیلی از دوست هایم مهاجرت کردند، خیلی هایشان زنِ یک زندگی شدند، خیلی هایشان بزرگ شدند، زاییدند، بزرگ کردند و خیلی هایشان را هم اصلن نمی دانم کجا هستند و چه کار می کنند. بعضی هایشان تنهایم گذاشتند، بعضی ها را هم من ترک کردم؛ اما بین همه ی این رفتُ آمدها، رفتن سه نفر عجیب ته دلم را خالی کرد. سه دختر که با یکیشان توی روزهایِ پرهیاهویِ کارِ جشنواره انار، زیر نم نم باران خاطره ساختیم، با یکی دیگر یک فصلِ پاییز را مدام در بلوار کشاورز قدم زدیم و آن یکی که نغمه های غم انگیزمان را باهم شعر می کردیم...

حالا من نشسته ام روی تختم، زانوهایم را بغل کردم و به جای خالیشان توی زندگی ام فکر می کنم و نمی دانم کیُ کجا یاد من می افتند، اصلن یادم می کنند یا نه. ولی من ته دلم برای شادیُ موفقیتُ خوشبختی هر کدامشان و ان یکاد می خوانمُ توی تنهایی خودم، خودم  را می خورم...

 

پ.ن1: عنوان پست از ترانه ی ادامه بده/ رضا یزدانی.