درون من دو زن زندگی می کند، دو زن شبیه هووهای دهه ی سی یا چهل، که توی یک خانه در کنار هم زندگی می کردند و همیشه ی خدا هم باهم جدل داشتند. زن سنتی و مدرن درون من جنگی به راه انداخته اند که حالا حالاها خیال تمام شدن ندارد.

زن مدرن درونم یک روز صبح از خواب بیدار می شود، موهایش را در بالاترین جای ممکنِ سرش می بندد و قبل از اینکه بوی قهوه توی خانه بپیچد someone like you ی ادل را می گذارد تا توی خانه فریاد کند. کابینت ها را پیِ کیک با بیسکوییتی حسابی می گردد و صبحانه ی مختصری می خورد. نگاهی به یادداشت های رنگی روی دیوار می اندازد: " پیگیری گزارشِ فیلم جدید فُلانی، تمرین تئاتر ساعتِ بهمان، موضوع هفتگیِ برنامه ی بِسار و هزار تا نوشته ی ریز و درشت دیگر. بعد عینکِ فریم جدیدش را روی چشم هایش می گذارد و کتاب دنیای صوفی را به دست می گیرد، هنوز خوب توی سطرهای کتاب غرق نشده که یادش می افتد قبض های تلفن و برق را باید پرداخت کند و مثل همیشه از شنیدنِ صدایِ خانمِ تلفنبانک، چشمُ ابرویی کج می کند. بعدتر هم که می بیند باران می آید حتمن قهوه را دوبار جوش می کند و با یک فنجان قهوه ی از آن ور آب رسیده ی اصلِ برزیلی، از پشت پنجره ی اتاقش باران را نگاه می کند. باران را نگاه می کند و شعری را که انگار زاییده ی همان لحظه است روی شیشه ی پنجره با ماژیکی که همیشه همان حوالی هاست می نویسد. نگاهش که به راکینگ چیرِ گوشه ی خانه می افتد دلش فروغ می خواهد، دیوان فروغش مثلن باید یک جایی اطرافِ شومینه باشد، تاب می خورد و فروغ می خواند و گمان می کنم ایمان می آورد به آغاز فصل سرد....

زن سنتیِ درونم اما  صبحش با بوی نانِ تافتون تازه شروع می شود، با چایِ هلُ دارچینی که مادر یادش داده و بساط صبحانه روی میزی که ترمه ی خوشرنگی دارد پهن می شود. صبحانه خورده نخورده، قابلمه ی غذا روی گاز است برای یک شام خوشمزه، زن سنتی درونم وقتی بیدار می شود به جان خانه می افتد، هی می سابد و هی می سابد و هی می سابد. تابلو ها، ظرف های توی پارتیشن ها، قفسه ی کتاب ها و گاهی حتا شال های جمع شده توی کمد لباس ها. بعد هم گوشی تلفن را بر می دارد و شروع می کند به زنگ زدن به آدم هایی که چند هفته ای بی خبرِ بودنشان است، حالُ سراغی می گیرد و همین که دلش بابت خوب بودنشان قرار گرفت میرود سراغ گل های توی بالکن؛ روی برگ گل ها دست می کشد و آرامُ نم نم پای گلدان ها آب می ریزد و جان مریم زیر لب زمزمه می کند و بعد یادش می افتد که وقت ریختنِ گوشت ها توی قابلمه ی روی گاز است. زن سنتی درونم گاهی وسواسش به درست کردن غذاها کلافه ام می کند، با این همه این کلافگیِ ناشی از زندگیش را عجیب دوست دارم. تلویزیون را روشن می کند و شک ندارم می نشیند پایِ بخش آشپزی به خانه برمی گردیم و خدا نکنه مجریِ آن روز باب میلش نباشد! آنقدر می شناسمش که می دانم شبکه را عوض می کند و بی خیالِ غذای جدید می شود. لباسِ آبی می پوشد، موهایش را شانه می کند و قبل از اینکه رژ لب هلویی اش را بزند با میترا تماس می گیرد که یادش نرود شامِ امشب را باهم می خورند.

من هر دویِ این زن ها را یک جور خاص دوست دارم، اما شما که غریبه نیستید، روزهایی که زن سنتی ام زورش بیشتر می چربد و خانمِ خانه می شود انگار حالِ دلم بهتر است.