یک نفر باید باشد. یک نفر حتا اگر تمامش نباشد، حتا اگر با همه ی وجود نباشد، حتا اگر همه ی حواسش پیش تو نباشد. اما باید باشد. از آن هایی نباشد که صبح ها که بیدار می شوی انتظار داشته باشی مسیج صبح بخیرش یک ساعت قبل از بیدار شدنت توی اینباکست باشد. از آن یک نفرهایی باشد که دلت شورِ نبودنش را نزند، مدام چِکش نکنی که کجاست، چه می کند، با کی وقت می گذارند و وقتی دارد فرمانیه را پایین می آید به دختر مو بلوند ماشین شاسی بلندِ بغلی چشمک می زند یا نه.

یک نفر باید باشد. یک نفر که وقتی عطر زنانه توی ماشینش پیچده اخم هایت توی هم نرود، که وقتی تار موی بلندی روی تی شرتِ آدیداسش جا خوش کرده، با لبخند برش داری و از شیشه ی ماشین به دست باد بسپاری و به گفتن کلمه ی شلخته کفایت کنی. یک نفر که از خاموش بودن موبایلش دلخور نشوی، از اسمس هایی که نمی دهد از جواب های با تاخیر بالای یک روزش غصه نخوری. یک نفر که وقتی به خانه اش می روی هیچ فکر نکنی چند نفر قبل از تو روی مبل های گران قیمتش جا خوش کرده بودند.

یک نفر باید باشد. یک نفر با خوشی های زیاد. یک نفر با سفرهای برنامه ریزی نشده، یک نفر که با تماس ساعت دوازه شبش اولین چیزی که دم دستت باشد بپوشی و بروی برای این که تمام خوشی های دنیا را مهمان دلت کنی و هیچ نگران نباشی که جای دست های سبزه ی تو همین دیشب دست های یک دختر سفید توی دست هایش جا خوش کرده بود. یک نفر باید باشد که فقط و فقط به خوش بودن در کنارش فکر کنی و ته دلت بابت این که شش دانگ مال تو نیست ذره ای نگیرد.

یک نفر باید باشد، درست. اما خب حقیقت این است که من آدمِ داشتنِ این "یک نفرهای نسیه" نیستم. من پیله ی تنهایی ام را سفت چسبیده ام و به هر قیمتی پروانه نمی شوم.