روی تخته وایت برد دفتر با ماژیک قرمز، درشت نوشته شده بود " آفیش، پنج فروردین 92 ساعت نُه صبح " و من با دیدنش شبیه بچه های کلاس اول دبستان با انگشت هایم شروع کردم به شمردن و هر چهار باری که حساب کردم فقط هشت روز مانده بود. ساعت شش عصرِ یکی از آخرین روزهای سال بود و من برای فرار از واقعیتِ تلخی که دچارش بودم کار می کردم، مهرزاد برای جشن چهارشنبه سوری اش پیِ وسیله ی آتش بازی بود و خانم زوفا تلفنی داشت مهمان هایش را دعوت می کرد و بچه ها برنامه ریز را دوره کرده بودند به هر قیمتی شده آفیش فردا را کنسل کنند و من فقط برای فرار از واقعیتِ تلخی که دچارش بودم کار می کردم.

 نشسته بودم توی تراسِ و فیلم نامه را مرور می کردم، توی تراسی که عاشق صندلی های سفید و چشم انداز رویای اش به بام تهران شده بودم. بامی که آبستنِ فریادهایم بود، نگاهش می کردم و انگار در میان ابرهای پنبه ای دخترکی را می دیدم که روزهای سختی را غریبانه، غصه هایش را با سنگ ریزه های سر بالایی نفس گیر بام قسمت کرده بود. لوکیشنِ بیمارستان پیدا نمی شد و من گم شده بودم میانِ سادگیِ عشقُ علاقه ی ذبیح و انسیِ قصه و هر سکانس را که می خواندم و راکوردها را می نوشتم پر می شدم از حسرت. آدم حسرت خوری نیستم، اما گاهی وقت ها چیزهای کوچک، عجیب توی دلِ آدم می ماند و با خودش فکر می کند چه چیزهای ساده ای را ندارد.

سرپایینی ولنجک را کتانی های سبزم عجیب دوست داشت، یک خیابان طولانی دیگر به مسیر پیاده روی های وقت های آشفتگی ام اضافه شده بود و داشتم فکر می کردم مرد و زن ندارد، آدم باید برای هضم دلتنگی هایش قدم بزند و با هر قدم یادش باشد دارد تاوان چیزی را پس می دهد که این روزها خریدار ندارد. راه می رفتم و زندگی کنار نفس هایی که می کشیدم جریان داشت و من شبیه تنها بازمانده ی یک زلزله، مبهوت نگاه آدم هایی می کردم که لبخندهای کش دار می زدند و داشتند از حراج بنتون و کیفیت خشکبار آجیل تواضع حرف می زدند و یاد هم می انداختند برای آفتاب گرفتن در سواحل آنتالیا روغن بچه فراموششان نشود، من اما آرام از کنار خوشی هایشان می گذشتم. 

به خودم که آمدم دیدم خروجی چالوس را پیچیدیم و ابی دارد توی گوشِ شهرِ ساعتِ ده شب فریاد می زند "آسون نشو ای همسفر" و من بغض کردم برای تمامِ وقت هایی که آسان بودم، برای وقت هایی که همسفر بودم و چیزی جز یک مشت خاطره برای خودآزاری برایم نماند. ابی می خواند و من با تمام وجود سعی می کردم گریه نکنم. سرد بود، روی دیواره ی کنار سد ایستاده بودم و کوهِ رو به رویِ پر درخت برایم شبیه خواب های ترسناک کودکی شده بود. ایستاده بودم و دلم می خواست فریاد کنم. ایستاده بودم و نگاه پاهایم می کردم، پاهایی که هنوز مرا روی خودش نگه داشته و زانوهایی که شاید خمید اما هیچ وقت، هیچ وقتِ هیچ وقت شکسته نشد.

تمام حرف های نگفته ام را جمع کردم و فریاد زدم، منی که همیشه بغض هایم را فرو خوردم، منی که حتا اگر اشک ریختم بی صدا بود، منی که یک عمر سکوت کردم؛ فریاد زدم. روی سنگ چین کنار سد ایستادم و هیچ از دخترهایی که ساعت دوازه شب هنوز هم آرایش هایشان ترُ تازه بود و پسرهایی که داشتند از رقصیدنِ کنار جاده شان فیلم می گرفتند خجالت نکشیدم و فریاد زدم. انقدر فریاد زدم که بوی خون توی گلویم پیچید و  توی سرم پژواک صدای خودم و یک دفعه خالی شدم. سکوت آغازِ مرگ تدریجیِ یک آدم است؛ گاهی وقت ها باید بلند فریاد زد، البته فقط گاهی وقت ها.

پ.ن1: من از سالی که گذشت چیزی ننویسم، هان؟ قبول؟

پ.ن2: بیایید برای هم دعا کنیم، برای این همه سرگشتگی هم دعا کنیم.

پ.ن3: سال نو مبارکتان باشد.