انگار رفتن را نمی شود از قاعده ی عجیب زندگی آدم ها حذف کرد؛ پس بیاید لااقل درست رفتن را یاد بگیریم. بیایید اگر داریم می رویم آدم ها را له نکنیم، بیاید مثل یک آدم حسابی برویم، فقط برویم. چه خوب می شود که با تمامِ بدیِ رفتن، آداب درست رفتن را یاد بگیریم، چه خوب می شود که با تمام تلخیِ رفتن، از کنار آدم ها بگذریم؛ نه از روی آن ها. بیایید مثل یک شهروند خوب که موقعِ رد شدن از خیابان حواسش به چراغ قرمز است از آدم ها بگذریم، نه مثل یک لودر که به جانِ خانه ی قدیمیِ ته کوچه افتاده و تمام خاطراتش را زیرُ رو می کند. قصد رفتن که کردیم، یادمان باشد درست خداحافظی کنیم، بی انصافی است اما یک جوری خداحافظی کنیم که حتا ته مَه های دل آن آدم هم خیالِ برگشتنمان نباشد. بیاییم موقع رفتن، موقعِ برای همیشه رفتن، طرف را شیرفهم کنیم که برگشتنی در کار نیست. تعلیقِ رفتن های بی خداحافظی درد بی درمانی است که یقه ی هرکسی را بگیرد دست آخر خفه می کند، ول نمی کند. لطفن آداب رفتن را یاد بگیرید، تاکید کنید برای همیشه می روید و بعد آن وقت پشت سرتان را هم نگاه نکنید، مثل آدمی که در یک روز سرد زمستانی از مطب دکتر خارج می شود و منشی با صدای بلند می گوید لطفن وقتی می روید، در را پشت سرتان ببندید...

پ.ن1: امروز روز خوبی بود، دوستی را دیدم به زندگی برگشته است، مبارکت باشد مرد!

پ.ن2: کسی هست که حرف هایم را گوش می کند و برای درد هایم بغض می کند. خدا حفظش کند برایم.