یک: نازنین است. توی همان گیجیِ خواب با نگاه به ساعت و یک حساب سر انگشتی می فهمم همین الان که در آپارتمان زیبایش که برج ایفل از پنجره ی آشپزخانه معلوم است نشسته، ساعت دو صبح است؛ نازنین گریه می کند و از رابرت می گوید که برای تعطیلات ژانویه به دیدن خانواده اش به سوئد رفته و برنگشته. دلداری اش می دهم که رابرت دوستت دارد و هیچ ممکن نیست تو را، تویی که این همه دوستش داری را با این چشم های رنگ شب و پوست سبزه با دخترک های شیربرنج سوئدی عوض کند و می گویم حتمن برای کارش دلیلی دارد، می گویم شاید به کمی تنهایی نیاز دارد و حتمن زود برمی گردد و باز باهم کنار رود سن قدم می زنید باز هم به کافه دولاپه می روید و چیز کیک می خورید و باز هم در کاباره ی مولن روژ با هم می رقصید. با اینکه سه روز است نخوابیده ام چهل دقیقه ی تمام پای حرف هایش، اشک هایش و درد و دل هایش می نشینم و دلداری اش می دهم که اوضاع زودِ زود درست می شود.

دو: رضایی که همیشه می خندید و وقت هایی که زنگ می زد با لحن خاص و همیشگیِ خودش می گفت "سلام خنگول"، غمگین است. آفتاب توی آسمان می تابد، باران می بارد و رنگین کمان می زند و رضا حتا یک کلمه حرف نمی زند. خوب می دانم غمگین بودنش بابت فروختنِ پورشه پانامرای فورِ اسش است و حالا که سوار بی ام دبلیوِ ایکس سیکس است انگار دنیا تمام شده. دلداری اش می دهم که زود بارهایش از گمرک ترخیص می شود، که باز توی خانه ی نیاورانش مهمانی می گیرد، که باز سفرهای دور دنیا می رود، که باز یک پورشه ی پانامرای فورِ اس می خرد و خیابان مقدس اردبیلی را در یک روز بارانی دیگر با ترانه ی Set Fire To The Rain، با دیوانگی رانندگی می کند و وقتی به  قسمتِ But I set fire to the rain، Watched it pour as I touched your face می رسد باز هم با فریاد می خواند. دلداری اش دادم زندگی با ماشین پانصد میلیونی هم بد نیست و اوضاع زودِ زود درست می شود و پیاده می شوم.

سه: حوصله ی شلوغی را ندارم اما وقتی مادرِ هاسمیک زنگ می زند و با آن لهجه ی شیرین ارمنی اش آدم را دعوت می کند و قولِ درست کردنِ یک عالمه "گاتا"ی خوشمزه با قهوه های مخصوص خودش را هم می دهد نمی شود نرفت. هاسمیک این روزها مدام گریه می کرد و از اینکه گربه اش را گم کرده غصه می خورد. همه جمع شده بودند تا دور هم آنقد بخندند تا هاسمیک یادش برود "دینگو" دیگر نیست و غصه خوردن چیزی را عوض نمی کند. هاسمیک اما مدام چشم هایش پر می شد از اشک و یکهو بین حرف هایش با بغض می گفت "دینگو" و اشک هایش قل می خوردند روی صورتش و چانه ی ظریفش می لرزید. دستش را گرفتم و گوشه ای کشیدمش و دلداری اش دادم. گفتم امیدوار باش که پیدا می شود، می آید، اگر هم نه، خداکند یک آدم خوب پیدایش کند و نگهش دارد، گفتم همین که توی سرما زیر باران نباشد و غذای خوب بخورد کافی است. دلداری اش دادم که یک پرشین کت دیگر می خرد و اوضاع زودِ زود درست می شود.

چهار: من اما صبح را به شب می دوزم و شب را بیدارِ بیدار صبح می کنم. من نه رابرتی دارم که نگران برنگشتنش از سوئد باشم و نه سرمایه ی صد میلیاردی که وقتی می شود چهل میلیارد غمگین شوم و نه حتا دینگویی که از گم شدنش غصه دار شوم. من آرامش گم شده ام را می خواهم. کمی، فقط کمی آرامش می خواهم؛ اما با این حال هیچ کسی نیست که دست هایم را بگیرد و دلداری ام بدهد که اوضاع زودِ زود درست می شود...