هفت تیر را پیاده می رم تا سنایی؛ دیگر از سمیرایی که یک روز ولیعصر را از بالا تا پایین پیاده گز می کرد خبری نیست. *صحبت از رفتن و بیزاری نیست، پای رفتن لنگ است. راه می روم و توی سرم پر از صدا می شود. دست هایم توی جیب های گل و گشاد ژاکت آبی ام گم می شود، توی جیب هایی که این روزها تنها جایی است که می توانم قولش را برای همیشه به دست های سرد و کوچکم بدهم. راه می روم و ابی توی گوشم "معجزه ی خاموش" می خواند و "یک فاجعه ی ساده" توی سرم مثل فریادی توی کوه تکرار می شود. می رسم به کافه ی همیشگی. جایی که صندلی کنار پنجره اش برای روزهایی است که  خستگی هایمان را با میترا قسمت می کنیم و صندلی آخرش، غمگین ترین صندلیِ کافه، برای روزهای دیوانگی من. نشسته ام، نشسته ام و به صداها گوش می کنم، امروز میزهای کافه انگار خوش رنگ ترین لحظه های زندگی ارمنی های این خیابان را تنگ در آغوش گرفته است و خنده هایشان یک لحظه قطع نمی شود. نگاهم می افتد به دختری که رژ قرمز دارد و درست جلوی من است، پسری که رو به رویش نشسته را نمی بینم، چیزی هم از حرف هایش سر در نمی آورم، اما چشم هایش... چشم هایش آرامشی دارد که نمی شود حسادت نکرد. این روزها به تمام چشم هایی که می خندند حسودی می کنم. کافه چی می آید، می داند روزهایی که تنها می روم فقط چای می خورم، آن در هم ماگی که پر از خط خطی های عجیب است. چای را روی میز می گذارد و نگاهم می کند، نمی دانم چرا یکهو می پرسد تنهایی یعنی چی؟ و من در حالی که ماگ را سفت توی دست هایم فشار می دهم می گویم: "وقتی ساعت 3 صبح صدای smsت نمی آید یعنی خیلی تنهایی...

 

پ.ن1:* قسمتی از ترانه ی ناصرعبداللهی عزیزم.

پ.ن2: این تنهایی را با تمام تلخی هایش آسان قسمت نمی کنم.