من آدمِ آرزوهای دورُ دراز نیستم، آدمِ ماشین های هشت سیلندرِ تک رنگ که سالی یک بار وارد می شوند و همان چندتا را فقط اتو طاوسِ خیابان تخت طاوس دارد و روزها می گذاردش توی پیاده رو و هی دخترک ها و پسرک های جوان نگاهش می کنند و زیر لب می گویند پدرسگ و رد می شوند.

من آدمِ آرزوهای دورُ دراز نیستم، آدمِ خانه های حوالی میدان باهنر نیاورن؛ برج بالدارِ وسط اتوبان کردستان برای من هیچ جذابیتی ندارد. همکلاسی هایم پانسیونشان توی ویلاست اما در پس کوچه های خیابان فرشته قدم می زنند و سیگار می کشند. من اما اسم هیچ محله و خیابانی به وجدم نمی آورد.

من آدمِ آرزوهای دورُ دراز نیستم، از تمام پایتخت های دنیا، از پاریسِ باران زده ی پاییزی، از مادریدِ همیشه نورانی، همین تهرانِ لعنتیِ پر درد را می خواهم. همین تهران با تمامِ دودُ دمُ دردهای زیر پوستی اش مرا بس است؛ حتا همین برجِ بی ریخت و بی روح میلاد که هیچ وقت دوستش نداشتم.

من آدمِ آرزوهای دورُ دراز نیستم، من اصلن آدمِ آرزو داری نیستم. به قولِ مهسا " آدم هایی که آرزو دارند سختشان است "؛ من سرم را گرمِ نوشتن می کنم، حواسم را می دهم به کارهایم و زنده می مانم. زندگی کردن مقوله ای است که این روزها برایم دست نیافتنی است، من فقط زنده ام.

 

پ.ن: روزهای جشنواره برای من غمگین ترین روزهای دنیاست.