کوتاه می نویسم، دستم به نوشتن نمی رود...

 من می ترسم، از این روزهای تلخ، از روزهایی که هر روز خبرهای بد باید شنید. من می ترسم از گریه ی مادرها، از غرورِ شکسته شده ی پدرها پشت دیوارهای بلند، من می ترسم از روزهایی که رنگ خوشی نمی بینند، من می ترسم...



پ.ن1: برایشان دعا کنید لطفن.

پ.ن2: سومین بهمنِ لعنتی. تلخ تر شد امسال.

پ.ن3: من حالِ بدشان را خوب می فهمم...