یک: چشم ها همیشه راست می گویند، سخت بشود توی چشمِ آدمی نگاه کرد و واژه ها را به دروغ برایش پشت هم سنجاق کرد. آدمیزاد اگر خودش را هم از خدا نداند، بی شک چشم هایش رشته ای ناگسستنی دارد با خدایی که اصل برایش صداقت است. حالا هر چقدر هم که بخواهد جان بکند و پرده ی پلک بکشد روی آن تیله های رنگی و هیچ خیالش نباشد که هستند آدم هایی که از روزنه ی کوچک چشم ها، می توانند وسعت قلبش را یک جا حدس بزنند، باز هم چشم ها همیشه راست می گویند.  

دو: معیارِ من برای سنجیدنِ آدم های دورُ برم چشم هایشان است. نه اینکه خیال کنی حواسم می رود پیِ رنگ و لعابِ چشم هایشان یا خرمنِ مژه های بی تابشان، نه. چشم های آدم ها برای من حکم شناسنامه دارند. گمان می کنم همان طور که مثلن کتابی هست به نامِ اطلسِ گیتا شناسی، یا کتاب های چندینُ چند جلدیِ جامعه شناسی، گیاه شناسی و هزار تا چیز شناسی دیگر؛ باید دایرة المعارفی تالیف شود به نام چشم شناسی.

سه: "چشم هایی که مال توست". شاید شاعرانه ترین توصیفی باشد که یک آدم می تواند از چشم هایش داشته باشد. برای منی که دنیا چیزی جز واژه هایی که آبستنِ سروده شدن هستند نیست، چیز غریبی نبود درگیر شدن با "نغمه"، زنِ عاشق و تنهای نمایشمان که با تمامِ آشفتگی هایش خوب می دانست که عشق یاد دادنی نیست. حالا بیست روز از روزِ آخر اجرا گذشته است و من هنوز همپای نغمه می گویم: **همه ی کافه‌های خلوت، همه ی کلاغ‌های تهرون، همه قوطی‌های خالی توی پیاده‌رو‌ها، همه ی گربه های شمرون، همه ی پلیس هایی که سر مردم داد می زنن، همه ی گارسن های طلبکاری که غذا رو دیر میارن، همه تخت‌هایی که صدا می‌دن، همه کشوهایی که سخت بسته می‌شن، همه و همه تو رو یاد من میاره...

 

پ.ن1: دستی کشیدم به سرُ گوشِ این خانه، به حرمت نگاه همیشه مهربان شما.

پ.ن2: **از متن نمایشنامه، به قلمِ بهاره ی رهنمای نازنینم.

پ.ن3: نیلوفرِ سیاه دارد کم کم می شود " نیلوفرانه ". برایمان دعا کنید.