نیا ...  دیگر دل به نبودنت عادتی دیرین کرده است

نیا ... بگذار که خاطره  آن روزهای شیرین  به  شیرینی عسل بماند

میدانم ..باز هم که بیایی ماندنی نیستی

هزار بار ، هزاران هزار بار هم که بیایی ... برای من نمی مانی ...

دلت جای دیگریست آخر ...

حکایت تو برای من ، حکایت همان پرنده ایست که اگر دلش نباشد هزار قفس هم بسازی باز میپرد ...

قصه، قصه اجبار نیست، حرف، حرفِ دل شیداست ...

و تو چه میدانی شیدایی چیست !

روزگاری از میان آواز چلچله ها، سرود باران برای هم آغوشی با زمین

از میان فریاد مجنون به عشق لیلی؛ من فقط صدای پای تورا عاشقانه می شنیدم ...

صدای پای تو از هر آوازی برای من خوش آهنگ تر بود .

نه ... دیگر نیا ... بگذار نداشتن یک هم نفس فقط برایم حسرتی شیرین باشد !!!

تا همنفسی که شیرینی را برایم به حسرت تبدیل کند .

میخواهم خود را زندانی عادت ها کنم ...

زندانی عادتهایی که بوی تعفن میدهد ، بوی ناه کوچه بی عبوری که خوابش برده ...

میخواهم برده عادت های غلط ، شوم ، یا نمیدانم ... هر چه که تو اسمش را میگذاری بشوم ...

اما تو دیگر نیا ...

دیگر از عشق هم کاری نمی آید . ...

 

پ.ن1: لا به لای زمزمه هاتان، من گم نشوم کاش!

پ.ن2: کم کم به خیزش عروسک ها داریم نزدیک میشویم.