خب، بیستُ چهار ساله شدم!

امروز صبح بعد از تمامِ بدو بدوهای هماهنگ کردن گزارش هایم تا ساعت یازده، بعد از اولین تجربه ی دستیار کارگردانی کنار گروهی که عاشقانه دوستشان دارم و از اجرای قبلیشان سرشارم از اتفاقات و احساسات عجیب، درست در هیاهوی رسیدگی کردن به شیفتِ جدید سردبیری روزهای پنج شنبه ام - برای اولین روز - در ساعت 15:15 دقیقه در ساختمان شهدای رادیو بیستُ چهار ساله شدم. بیستُ سه سالگی را با تمام خوبی ها و بدی هایش دیروز در یک تولد دوستانه در کافه ی همیشگی مان به صورت غافلگیر کننده ای فوت کردم و تا زیر پل کریم خان بلند بلند آواز خواندیم و عکس گرفتیم. امروز من بیستُ چهار ساله شدم و خوشحالم که دوستانی دارم که به یادم بودند و در کنار تمام این اتفاقاتِ خوب کاری که درست روز قبل از تولدم شروع شد، اولین لحظه های بیستُ چهار سالگی ام را به یاد ماندنی کردند....

 

پ.ن1: ممنونم از همه ی دوستای خوبم که یه هر طریقی تبریک هاشون بهم رسید.

پ.ن2: تجربه ی متفاوتی بود 8 صبح تا 8 شب روز تولدم در هیاهوی کار!

پ.ن3: من خوبم... خیلی خوب...