یک: نیمه ی اول سال تا چند ساعت دیگر تمام می شود و من می مانمُ شش ماهِ عجیبُ غریبی که گذشت. روزهایی که انگار من آلیس در سرزمین عجایب شده بودم و این شهر عجیب ترین شهرِ کره ی زمین که هر گوشه اش را انگار برای اولین بار می دیدم. تابستانی که عجیب ترین تابستان عمرم بود و جایی توی ذهنم که مرضِ فراموش نکردن دارد خودش را جا کرد. شاید سالهایی که خیلی دور نیست، از جایی خیلی دور دوباره لحظه لحظه اش را مرور کنم.

 

دو:  امروز سیُ یک شهریور. تولد یک دوست. قرار نبود امروز اینجا، روی تختم نشسته باشم و آخرین پست تابستان 91 را بنویسم. قرار بود در کافه ای باشیم با یک جشن خودمانی سه نفره. قرار بود به میزِ همیشگیِ کنار پنجره ی کافه ی کوچک و دنج مان یک صندلی اضافه کنیم، یک صندلی که نماد بودنش باشد کنار من و میترا. خب قرار بر بی قراری شد و من حالا امروز اینجا، روی تختم نشسته ام و تولدت را تبریک می گویم. عزیزِ نفس هایِ آخرین روزِ تابستان، تولدت مبارک.

 

سه: پاییز که می آید کفش هایم را صدا می کنم، باید آماده باشند برای پیاده روی های طولانیِ ولیعصر. بعد به کوله ام می گویم امسال هم باید پر شوی از کتاب هایی که دوستشان دارم و "قیصر"م که همیشه هست و خواهد بود، ترانه هایی که با وسواس انتخاب می شوند که هم قدم باشند با من تا ایرانشهرِ دوست داشتنی و تئاتر شهر عجیب که هر چه اجرای خوب دارند گذاشته اند برای فصل عاشقانه ها. پاییز که می آید تمام پیاده رو های ولیعصر صدایم می کند و من سلام می کنم بر پادشاه فصل ها، فصل من پاییز.

 

پ.ن1: سال من با شروع پاییز تحویل می شود. سال نو مبارک. پاییزتان مبارک. 

پ.ن2: حال من خوب است. خوبِ خوب.

پ.ن3: قرار ما هر دوشنبه همین جا به صرف اتفاقات رنگارنگ پاییزی.

پ.ن4: شعری که نمی دانم برای کیست اما بسیار دوست می دارم با نگاه شما شریکش شوم: 

"پاییز می رسد که مرا مبتلا کند 

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

خش خش، صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند"