یک: این روزها از من می گذرد اما من از این روزها نمی گذرم، این روزها مدام در من تکرار می شود، مثل فریادی که در کوه کشیده باشی، این روزها دارد اتفاق های عجیب می افتد و هی به دایره ی آدم های بزرگ زندگی ام اضافه می شود، آدم هایی که کتاب هایی هستند که باید با حوصله بخوانمشان و یاد بگیرمشان، آدم هایی که دارند یک جورهایی مرا مدیون بودنشان در زندگی ام می کنند و من باید در آینده ای نه چندان دور دِینشان را ادا کنم، آدم هایی که حالا دارند از اعتبار حرفه ای شان برای من خرج می کنند و من باید تمام سر به هوایی ام را جایی پنهان کنم و خدا را به خاطر بودنشان بنده وار شکر کنم.

 

دو: این روزها به طرز عجیبی شوق زندگی زیر پوست هایم دو دو می زند، زندگی ام دارد پوست می اندازد و من تمام دردش را به جان می خرم، تازه فهمیدم که این شانه ها فقط برای به دوش کشیدن غصه های نخ نما نیست، شاید بهترین کارایی شانه ها این باشد که گاهی بالا انداخته شوند و با یک لبخند از کنار مشکلات عبور کنند. من شانه هایم را دوست دارم، شانه هایی که یک عمر یاد گرفته بود غصه ی هر کسی را به دوش بکشد -بیشتر از همه هم غصه هایی که خودم برای خودم درست می کردم- حالا می خواهند به تمام مشکلات دنیا نه بگویند، شانه هایی که حالا خوب فولاد آب دیده شده اند برای روزهایی که باید به مشکلات دهن کجی کنند. من شانه هایم را دوست دارم...

 

سه: شاید برای نوشتن این بند زیادی خام و بی تجربه باشم، اما من گاهی وقت ها به شدت به سنت ها معتقدم و گاهی وقت ها به شدت در برابر تابوهایی که با دست خودمان درست کردیم موضع می گیرم؛ اما این روزها که دارم آیتم " وقتی بابا کوچک بود " را برای برنامه ی فقط به من اشاره کن می نویسم، افتادم به کنکاش و پرس جو از پدر و هم سن و سالهایش، هی می پرسم از روزهایی که بچگی کردند و از خاطره هاشان، بعد کمی غصه می خورم برای چیزهای خوبی که نیست، برای حیاط های بزرگ، تخت های کنار حوض، شمعدانی ها صورتی و قرمز، سفره های افطار از این سر خانه تا آن سر خانه و ... . شاید هم نسل های ما هیچ وقت خوشی هایشان ماندگار نباشد... شاید...

 

مهم نوشت:

دفتر انشای اول راهنمایی ام را هنوز که هنوز است دارم، نه اینکه خیال کنی توی انباری گذاشته باشمش، نه! دفتر انشای اول راهنمایی ام کنار تمام کتاب های خوانده و نخوانده ام توی کتابخانه ی اتاقم جا خوش کرده است که هر وقت از فشار کار ابروهایم را در هم کشیدم و زمین و زمان را بهم دوختم یادم بیاورد که در صفحه ی بیست و نه اش انشایی نوشتم با موضوعِ شاید کلیشه ای " می خواهید در آینده چکاره شوید " و یادم بیاید که از همان روزها دلم را به نوشتن خوش کرده بودم و توی خیالم خبرنگارِ پر شرو شوری بودم که زمین زیر پایش بند نمی شود. حالا نشسته ام و به آن روزها لبخند می زنم، لبخند می زنم و مدام در تکاپوی گزارش ها و مصاحبه هایی هستم که خیال تمام شدن ندارد؛ اما لبخند می زنم. رسیدن به آرزوها مثل شکوفه دادنِ درخت ها می ماند برای باغبان. حالا هر چقدر هم که سهم خبرنگارها از بودن، یک روز توی تقویم باشد و یک ایستگاه بی آرتی توی خیابان ولیعصر و بقه روزها فحش و... . با این همه برای تمام همکاران خوبم که حرمت قلم را نگه می دارند کلاه از سر بر می دارم و به نشانه ی احترام صمیمانه تعظیم می کنم.

 

پ.ن1: ممنون از زهرای عزیزم که مثل همیشه زودتر از همه بهم تبریک گفت.

پ.ن2: خبرهای خوب در راه است. شاید به همین زودی.