حال و هوای دیگری دارم این روزها، بغض هست، لبخند هست، شادی هست، کار هست، غم هست، غم هست، غم هست، غم هست، غم هست، غم هست، غم هست، غم هست، غم هست و باز هم غم هست. دارم فکر می کنم به روزهایی که در راه است، ده سال بعد، بیست سال بعد، سی سال بعد مثلن. بعد فکر می کنم که این روزهای بدو بدو کِی تمام می شود، اصلن تمام می شود؟ باز فکر می کنم تمام شود که چی؟ بعد ترش که این کلنجارها دست از سرم بر نمی دارد، بعداز خستگیِ این روزهای پر مشغله ی گرم، از ساختمان اسرار آمیز جام جم خارج می شوم، هندزفری ام را می چپانم توی گوش هایم و دست هایم را توی جیب هایم و نامجو می خواند " گذشتم از او به خیره سری " و بعد نمی دانم چطور می شود که خودم را وسط میدان ونک می بینم، باز هم تاکسی های خطِ ونک - کرج، فردا هم که می شود روز از نو، روزی از نو و من فکر می کنم همین روزها گم می شوم بین تکرار غریبانه ی روزهایم، بی آنکه ....

 

پ.ن1: در عصرهای ماه مبارک رمضان، ساعت 17 تا 18:30 ویژه برنامه ی " فقط به من اشاره کن " که حاصل تلاشِ ده دوازده نفر از بچه های گروه جامعه ی رادیو جوان است شما را مهمان می کند به یک ضیافتِ کوچکِ خودمانی، گوشه ای از این کار بزرگ هم دست من است. دم دمای افطار ما را هم مهمانِ دعاهای سفره ی سبزتان کنید.

پ.ن2: این روزها نمایشِ " آنتوان و مسافر کوچولو " کاری از حسن باستانی و " شیوه صحیح استفاده از دستگاه " کاری از نیما دهقانی در تئاتر شهر اجرا می رود، دیدنشان را به شدت توصیه می کنم.

پ.ن3: فال حافظ، غروب یک روز اردیبهشتی، حافظیه. مثل همین اردیبهشتی که گذشت. یادش بخیر.