یک: نه! چاره اش ژلوفنُ دیازپامُ لورازپامُ اکسازپامُ هیچ کدام از قرص های لعنتیِ " پام " دار نیست. چای زعفرانیُ گلِ گاوزبانِ سفارشیِ مادر بزرگ هم چاره نمی کند. وقتی"دنس می تو دِ اند آو لاوِ" کوهن حالم را خوب نکند، یعنی عمق فاجعه زیاد است. یعنی این سردرد عجیبِ سمج حالاحالا ها دست از سرم بر نمی دارد، یعنی خواب حالا حالا خیال آمدن ندارد. یعنی باید پشت پنجره ی کوچکِ این اتاق که هنوزم برایم غریبه است بایستمُ چشم بدوزم به چراغِ روشن خانه ها و بعد دلم از خاموشیِ همیشگیِ این اتاقِ کوچک سخت بگیرد بعد درست همان لحظه صدای داریوش توی سرم بپیچد که "هر جا چراغی روشنِ از ترس تنها بودنِ" و من گیر کنم بین تضادِ بزرگِ خاموشیِ همیشگیِ اتاقمُ روشنیِ چراغ هایی که می بینم و باز وسوسه ی ژلوفنُ دیازپامُ لورازپامُ اکسازپامُ قرص های لعنتیِ " پام " دار و اصرار کوهن بر Dance me through the curtains that our kisses have outworn و تکرارِ شب هایی که اینگونه صبح می شود...

 

دو: من، "سمیرا" "غرور" م را با هیچ چیز عوض نمی کنم، تاکید می کنم "هیچ چیز". برای همین هم هست که باید از من بترسید، نه همیشه، اصولن آدم ترسناکی نیستم، یعنی راستش را بخواهید خیلی هم بی آزارم، سرم به کار و بار خودم گرم استُ وول می خورم توی کتاب ها و نوشته ها و شعر ها و موسیقی ها و تئاتر های دلپذیری که بهانه ی زنده بودن است. اما گاهی خطرناک می شوم، آنقدر زیاد که چشم هایم را می بندم و به هیچ چیز فکر نمی کنم الا به غرورم. دقیقن مثل عقربی که وقتی احساس خطر می کند نیش می زند. نه اینکه فکر کنید الان که این خط ها را می نویسم کسی سر به سر غروم گذاشته است، نه، خب همیشه پیشگیری بهتر از درمان است و من فقط خواستم نامه ی سرگشاده ای بنویسم برای تمام آدمهایی که تا وقتی من زنده هستم با من سرُ کار دارند. با غرورم کار نداشته باشید، چون عواقبش پای خودتان است. "من دخترِ آبانم" .

 

سه: خیابانِ طولانیُ گرمای سیُ چند درجه ی تهران، تهرانی که این روزها دارد به جهنم سلام می کند. راه می رومُ گم می شوم توی شلوغی این روزهای تئاتر شهر، بعد نمی دانم چه می شود که سر در می آورم از نگارخانه ای که دست هایم تمام خنکیِ آب حوضش را می خواهد بکشد توی رگ هایش و تکیه می دهم به ستون سفیدُ محکمش و نگاه آدم ها می کنم، نگاه آدم ها و خستگی ها و کلافگی هایشان، نگاه چهره هایی که خوشحال نیستند، آدم هایی که زندگی نمی کنند، برای زنده ماندن می دوند، فقط می دوند. دخترها و پسر های جوانی که هیچ دلشان خوشِ این زنده ماندن نیست. بعد توی گوشم سالار عقیلی می خواند: "رگت امروز تشنه ی عشق است، دل رنجیده خون نمی خواهد. و من می مانمُ بغضی که تا انقلاب توی گلویم سنگینی می کند و بعد شیشه ی تاکسیِ زرد رنگی که این روزها از هر شانه ای امن تر است و اشک هایم را...

 

چهار: دلم سفر می خواهد، من باشمُ کوله ی همیشگی امُ سلکشنِ آهنگ هایی که این روزها مدام توی گوشم می خواندُ یک دوربینُ جاده. قصد نکنم برای رفتن، فقط برم، انقد که موقع برگشت حس کنم گم شده ام، بعد لبخند بزنمُ زیر لب بگویم دخترِ گنده، گم شدن برای بچه های چهار پنج ساله است و بعد ببینم که راستی راستی گم شده ام، شده ام دختر چهار پنج ساله ای که مادر موهای مشکیُ بلندش را با کش های انگوری خرگوشی می بستُ مدام لبخند می زدُ توی حیاط بزرگِ خانه ی پدر بزرگ گم می شد لای بوته های گل سرخُ کوکبُ داوودی های زردُ سفید. بعد شیطنتش برای چیدن شاه توت های سرشاخه گل می کرد، شاه توت هایی که هیچ وقت دستش به چیدنشان نرسید، درست همین موقع است که لبخند گَلِ گشادم روی لبم می ماسد، دیگر نه خبری از سمیرای چهار پنج سالِ با موهای مشکیِ خرگوشی است، نه درختِ شاه توت، نه حیاطِ بزرگ خانه ی پدر بزرگ و نه حتا خودش...

 

پنج: باید از چیزی می نوشتم، اما مهم نیست! دلم را جور دیگری راضی می کنم.