*بعد از یک سکوت طولانی می خواهم حرف بزنم. هوای حوصله تان اگر ابری ست همین حالا بی زحمت دکمه ی قرمز رنگِ بالای سمت راست صفحه را بزنید و با خیال آسوده به زندگی خودتان برسید. چون این پست آخرین پست سال 90 است و من به رسم هر سال حرف های نگفته ای را جمع کرده ام که باید و باید همین جا بزنم و کوله ام را برای رفتن به سال 91 تا می توانم سبک کنم. شانه ها و زانوی هایم دیگر قدرت ندارند و ذهنم را باید همین الان در این صفحه ی سفید خالی کنم. پس اگر تا اینجای نوشته ام را خواندید باید برای تلخی از این جا به بعد و تکدر خاطرتان، دم دم های عید معذرت خواهی کنم.

بندِ بالا شروع آخرین پست امسالم بود. بعد که یک بار دیگر خواندمش تلخی اش خودم را هم اذیت کرد. دلم نیامد این روزها نه خیلی، حتی به اندازه خواندن این واژه ها غمگین تان کنم. من عادت دارم به این غصه های کهنه ی ماندگار و این دلی که دم دمای عید تا وقت گیر می آورد می گیرد و چشم هایی که دایم تر است. حرف هایم می ماند کنج دلم. شاید برای همیشه، شاید به اندازه ی فاصله ی نوشتن این خط ها تا پیدا کردن شانه ای امن که بشود یک دل سیر را گریه کرد. بوی عید نمی آید، امسال هم عید برای همسایه است . امسال هم... قرار شد تلخ نباشم، تکراری نباشم، غر نزنم، باشد... قبول.

از دیروز که سردبیرم موضوعِ آخرین برنامه ی سال 90 را گفت دست و دلم به نوشتن نرفت. " تازه شدن". بماند که تلاشم برای منصرف کردنش نتیجه نداد و از یازده صبح تا یک ساعت مانده به برنامه حتی یک خط هم ننوشتم. اما می خواهم دل خوش کنم به همان صفحه هایی که محضِ خاطرِ حالِ خوشِ مخاطب رسانه ی ملی، سمیرا را گوشه ی اتاق گذاشتم و شروع کردم به نوشتن بهاریه. می خواهم سعی کنم واژه به واژه اش را عمل کنم، برسم به جایی که نوشتم " خوشی های کوچک گاهی دل آدم را به وسعت تمام این جهانِ بیکران شاد می کند" . می خواهم یک بار هم که شده بهار نوشته ام را از ته دل دوست داشته باشم.

باید تبریک گفت. به رسم نیاکان و  آیین و سنت های ایران که سخت دوستش می دارم. سال نو می شود و من دو هفته ای هست که زیر لب " حول حالنا " می خوانم. می خوانم و چشم هایم را روی هم می گذارم و نفس عمیق می کشم که یعنی خدا امسال سال آخر باشد. چیزی را در سال 90 جا گذاشتم که پی اش را نمی گیرم. به خودم قول می دهم، قول می دهم که حواسم جمعِ قوتِ زانو هایم باشد، جمع اشکِ چشم هایم، جمع لرزش گاه و بی گاه چانه ام، جمع تمام چیز هایی که جزو دارایی هایم است. جمع غرورم... حواسم را جمع سمیرایی می کنم که می خواهد سال 91 را زندگی کند.

پ.ن1: آخرین روز کاری سال 90 در رادیو جوان پر بود از خاطره. خاطره های دوست داشتنی.

پ.ن2: ممنونم که یک سالِ دیگر نگاهتان را میزبانِ واژه های خسته ام کردید.

پ.ن3: اگر ناخواسته در این خانه ی کوچکِ دلی را رنجاندم، حلالم کنید.

پ.ن4: تمامتان زمزمه می شوید زیرلب هایم سر سفره هفت سین. شک نکنید.

پ.ن5: برای آرامش دلم دعا کنید.

پ.ن6: عیدتان مبارک. سال خوبی داشته باشید.

پ.ن7: .......................