باید بروم و تمامش کنم، باید با مامور بروم، در خانه اش را بکوبم و یقه اش را بگیرم، یقه اش را بگیرم و فریاد بزنم و بگویم اعتبار مهم ترین چیزی است که کسی دارد و تو تمام اعتبارت را یک جا پیش من از دست دادی. باید ببینم جرات می کند توی چشم هایم نگاه کند یا خودش حساب کار دستش آمده که باید سرش را پایین بیندازد و سکوت کند؟ توی همین فکر های هستم که گوشه های ناخنم را از فرط عصبانیت با دندان هایم می جوم و خون از گوشه ی دستم می چکد. بعد از چند ثانیه خودم را جلوی در بزرگ خانه اش می بینم، لای در باز است و من از فرصت استفاده می کنم و داخل می شوم، تمام حیاط بزرگ خانه اش را می دوم و خودم را می رسانم به پله های بزرگی که ساختمان سفید و پر از پنجره های بسته را روی دوش گرفته.

پله ها را دو تا یکی می کنم، تمام راه را دارم دنبال واژه ای می گردم تا بتواند عمق عصبانیتم را نشان دهد، دارم حرف هایم را جمع می کنم تا مبادا چیزی از قلم بیوفتد حالا که بعد از این همه مدت می توانم غافلگیرش کنم، آن هم وقتی در خانه اش، پشت صندلی اش نشسته و دارد چرتکه می اندازد و حساب و کتاب هایی که به قول خودش مو لای درزش نمی رود را راست و ریس می کند. وقتی که گه گداری از پشت میز کِرم رنگ بزرگش بلند می شود، دست هایش را پشت کمرش قلاب می کند و از پنجره ی بزرگ اتاقش نگاهی به بیرون می اندازد تا ببیند همه چیز سرجای خودش است یا نه و بعد از این که مطمئن می شود خودش هم سرجایش می نشیند و پیپ فرانسوی اش را روشن می کند و دودش را از گوشه ی لبش بیرون می دهد. من هیچ وقت اینجا نیامدم و تمام این چیز ها را تصور می کنم.

خودم را که جلوی در بزرگ ورودی می بینم، بی مهابا پرت می شوم داخل خانه ای که هیچ وقت به چشم ندیده بودم، من هیچ وقت اینجا نیامده بودم، یعنی اوضاع هیچ وقت انقدر حاد نشده بود که من این طوری سراسیمه، پابرهنه و پریشان به خانه اش بیایم. نفس نفس می زنم و ته گلویم می سوزد از بس دویده ام. بلند فریاد می زنم کجایی؟ فکر نمی کردم اهل موسیقی باشد اما در این خانه ی بزرگ که تا چشم کار می کند اتاق هست، دارد سمفونی پنجم بتهوون پخش می شود و صدای فریادهای من گُم می شود در صدای موسیقی. صبر نمی کنم، یکی یکی در اتاق ها را باز می کنم و چشم هایم را دوره گرد اتاق هایی که خالی است. نمی دانم این همه اتاق به چه کارِ آدم تنهایی مثل او می خورد، سر در نمی آورم، مثل تمام کارهای دیگرش.

سراسیمه و نفس زنان درِ تک تک اتاق ها را باز می کنم، سوزش پاهای برهنه ام و خونی که از آن می آید مانع این نمی شود که دنبالش نگردم. من خسته ام، اما نه انقدر که حقم را نگیرم، من خسته ام اما نه انقدر که حالا که تا این جا آمدم بی خیال حق و حقوق و سوالی شوم که دارد مثل خوره جانم را می خورد، من خسته ام اما نه انقدر که با او دست به یقه نشوم، توی چشم هایش زل نزنم و نگویم چرا؟ اتاق های لعنتی تمام نمی شود، مثل حرص و عصبانیت من. از پله ی مارپیچ چوبی وسط خانه می روم بالا، انقدر تند که شال آبی بلندم روی شانه هایم افتاده و من نای این را ندارم درستش کنم، با اینکه تو از روزی که با خودم عهد کردم دیگر به من نامحرمی و نمی خواهم مرا این چنین آشفته ببینی اما دست هایم جان ندارد که شالم را روی سرم بیندازد.

اتاق های بالا را یکی یکی باز می کنم اما خبری از تو نیست. می دانم خانه ای وگرنه درِ خانه ات باز نبود، بلند فریاد می زنم کجایی؟ اما انگار که در کوه فریاد زده باشم فقط پژواک صدای لعنتی خودم می پیچد توی گوشم، من عادت دارم که صدایم را نشنوی، که مرا نبینی، باز هم فریاد می زنم کجایی؟ کجایی؟ کجایی؟ و هر بار بلند تر از دفعه قبل. انقدر بلند که بوی خون می پیچد توی گلوی خسته ام . انقدر که از سر ناتوانی می افتم وسط فرش قرمزی که گل بُته های رنگی دارد و حالا شالم کاملن از سرم افتاده، و باز فریاد می زنم کجایی و باز جواب نمی دهی.

بالا می آورم، تمام خستگی هایم را، تمام غصه هایم را، تمام روزهایی که فکر می کردم هستی اما نبودی، تمام لحظه هایی که باید بودی، دستم را می گرفتی، بغلم می کردی و موهایم را نوازش می کردی. بالا می آورم، اما روی شال آبی بزرگم که روی زمین افتاده و با درماندگی تمام می زنم زیر گریه. بلند گریه می کنم، آن هم منی که همیشه اشک هایم بی صدا روی گونه هایم می غلطید و طعم شورش را روی لبم حس می کردم. بلند گریه می کنم و باز فریاد می زنم بی انصاف کجایی؟

الان باید بیایی، الان وقت آمدنت است، حالا که من شکستم، حالا که نشسته ام و زانوهایم را بغل کرده ام و دارم های های گریه می کنم باید بیایی و ببینی منی که غرورم تنها سرمایه ی زندگی ام بود چطور شکسته ام . الان باید بیایی، حتما پالتوی بلند مشکی ات را پوشیدی و دست هایت را محکم توی جیبت فشار می دهی، حتما کلاه مشکی لبه دارت را هم گذاشتی روی سرت. اصلن چکمه های مشکی بلندت را هم بپوش، این طوری وقتی می خواهی پاهایت را روی بدن خسته و نحیفم بگذاری و دست هایت را بالا ببری ژست پیروز مندانه تری داری.

الان باید بیایی اما باز هم به رسم همیشه ات نمی آیی و من می مانم و تمام گندی که به زندگی ام زده ای! بلند می شوم، باید بیایم و این داستان را یک طرفه کنم، باید بیایم و تمام این روزهایی که در نبودنت جان دادم و تو عین خیالت نبود وقتی پشت میز بزرگ کارت نشسته بودی و پیپ فرانسوی ات را می کشیدی یک سره کنم. باید بلند شوم و توی چشم هایت که نمی دانم چه رنگی است نگاه کنم و بگویم ازت متنفرم. یقه ات را بگیرم و وقتی دارم با هق هق جمله ی ازت متنفرم را بریده بریده تکرار می کنم محکم تکانت بدهم.

بلند می شوم، ناامید و خسته بلند می شوم و درِ آخرین اتاق این خانه را باز می کنم، درِ اتاق را باز می کنم و از صحنه ای که می بینم تمام تنم یخ می زند. تو را می بینم که دَمر افتاده ای روی تخت و حتی پالتوی بلند مشکی ات را هم در نیاوردی. باطری ساعت تاندولی آلمانی ات تمام شده و قهوه ات روی میز کارت سرد و باد دارد از لای درز پنجره ی باز اتاقت برگه های روی میزت را می رقصاند. من یخ می زنم و پشتم را تکیه می دهم به درِ اتاقت و روی زمین می افتم. در همین لحظه صدای پیغامگیر گوشی ات را می شنوم، دختر بچه ای دارد التماس می کند که فقط در جوابش یک کلمه بگویی زن هستی یا مرد. و چشمم می افتد به یادداشتی که بالای سرت گذاشتی و روی آن نوشتی "من خسته شدم، خدا هم صبری دارد".

بلند می شوم و دلم برای خدایی می سوزد که تک و تنها توی اتاقی سرد خوابیده. از پایین تخت پتوی سبز رنگی را بر می دارم و روی خستگی هایت را می کشم و آرام می بوسمت. می بوسمت و زیر لب با صدایی که دیگر در نمی آید می گویم "حق داری از دست آدم ها خسته باشی، حق داری..." و از همان راهی که آمدم بر می گردم...

 

پ.ن1: این نوشته به دل خودم نچسبید. دیشب موقع انتشار، پرشین بلاگ حالم را گرفت و تمامش پرید. نوشته ای که باز نویسی می شود دیگر حس اولیه اش را ندارد.

پ.ن2: عنوان پست از ترانه جدید احسان خواجه امیری.