برای منی که همیشه ساز مخالفم با همه چیز و همه کس کوک بود زندگی مستقل همان قدر جذاب بود که یک انگشتر طلایی رنگ روی نوک قله ی یک کوه برای کلاغ.

تصمیمم را گرفته بودم و در روزی که یکی از آشناهای دورمان با کلی پادرمیانی واسطه ی آمدن خواستگار به خانه مان شده بود و بابای سخت پسند مرا راضی کرده بود که حداقل بیایند و حرف بزنند؛ توی اتاق رو به رویی یک چمدان قرمز بزرگ انتظار دست های مرا می کشید.

بابای پسر از کسب و کار و پول های توی بانک و انبار جنس های لوکس پسرش در فلان جا حرف می زد و من داشتم به این فکر می کردم قاب عکس بابا را کجای دیوار بزنم تا همیشه جلوی چشمم باشد. مادرِ پسر از زندگی مشترک می گفت و از مهمانی های بزرگ و من توی دلم داشتم حساب می کردم که چند دقیقه ی بعد آژانس جلوی درِ خانه ی مشترک 996 می ایستد و زنگ شماره ی پانزده را می زند برای بردن من به قسمتِ کوچک و آرامی از زندگی، که شبیه یک کیک شکلاتی خوشمزه همیشه می خاستم به آن ناخنک بزنم.

من با پسر خوش قد و بالایی که آن گوشه ی خانه مان نشسته بود همذات پنداری می کردم؛ هر دوی مان برای شروع یک زندگی جدید، یک اتفاق جدید بی قرار بودیم؛ او برای ساختن یک زندگی مشترک و من برای ساختن یک زندگی مستقل، هر دو پر از شور بودیم، او برای مردِ یک خانه شدن من برای ایستادن روی پاهای خودم. هدف مان متفاوت بود و شوقمان مشترک.

یک سالی می شود این همذات پنداری ها را خوب حفظ شده ام، هر آدمی که در موقعیت مشابه ام باشد مهمان یک لبخند می شود، هرچند کمرنگ، هرچند گنگ؛ شبیه همان روزهایی که به هرکسی که روی بینی اش چسب داشت و زیر چشم هایش کبودی یک لبخند آرام می زدم که یعنی می دانم چه می کشی، شبیه این روزها که به هر کسی که دندان سیمی دارد لبخند می زنم که می دانم حسرت نخوردن بلال در شب های تابستان یعنی چی.

من با تمام آدم هایی که کوله پشتی های بزرگ دارند و هندزفری شان را جوری توی گوششان چپانده اند که حتا صدای نفس های خودشان را هم نمی شنوند همذات پنداری می کنم. با تمام آدم های هشت صبحِ بی آرتی های میدان ولیعصر به پارک وی، با آدم های همیشه در حال جنب و جوش این روزهای خانه هنرمندان، با تمام خانم هایی که چشم های قهوه ای دارند و ریشه ی موهای مشکی شان از زیر موهای رنگ شده شان کمی جوانه زده.

این همذات پنداری چیز خوبی است، ته تهش با اینکه می دانی هیچ کاری از دستت برای انجام دادن بر نمی آید ولی لبخند می زنی، نفس عمیق می کشی، تو چشم های طرف یک جوری نگاه می کنی که یعنی من حست را، دردت را، حرفت را می فهمم و حتا اگر بدون هیچ دیالوگی هم از کنار هم رد شویم باز هم خیالمان راحت هست  که در این شهر دراندشت بی درُپیکر "هم درک" های خاموشی هستند که برای چند لحظه هم که شده حالت را، حال واقعی ات را درک می کنند...

 

پ.ن: پیش فروش "دورهمی زنان شکسپیر"، نمایش جدیدی از گروه ما "این تابستان" شروع شده. این بار یک عاشقانه ی کلاسیک را با دنیایی از رنگ و عطر و زیبایی تجربه کنید. منتظر دیدنِ تک تک شما هستیم.