نوشتنم نمی آید، هی روزی چند بار می آیم اینجا، روبه روی این صفحه ی سفید می نشینم، زل می زنم به کیبورد و حرف های رویش؛ بعد می بینم چقدر پر از حرف شده ام و عجیب است که نوشتنم نمی آید. آخرین باری که اینطوری شدم دو سال پیش بود، نه یک سال پیش، نمی دانم اما می دانم بهمن بود و هنوز چند روزی مانده بود به عروسی رضا. آن روزها هم هرکاری می کردم تا شاید یک دو خطی اینجا بنویسیم ولی نمی شد.

دلم می خاهد حرف بزنم. دلم می خاهد کسی رو به رویم بنشیند و من یک ریز از چیزهایی که مثل کرم توی سرم وول می خورد برایش بگویم. شاید چیزهای مهمی برای گفتن نباشد اما پُرم. پُرم از همین حرف های روزمره ی عادی، از  همین حالت چطوره های معمولی، ازهوای گرم این روزهای تهران، شلوغی های بی آرتی، ترس ازگشت ارشادهای میدان ونک و ولیعصر، گربه ی تنبل پَرچک. از هرچیز پیش پا افتاده ای که در روز هیچ به آن فکر نمی کنیم.

مثلن یک کافه باشد که صندلی های چوبی اش را توی پیاده رو چیده باشد، توی همین خیابان ولیعصر، روی همین سنگ فرش های آشنا که کلاغ ها و گربه ها و گنجشک ها هم دورش باشند. بعد یک چای دارچینی سفارش بدهیم، یک جوری توی چشم هایم نگاه کند که یعنی خیالت راحت، امروز تا هر وقت بخاهی اینجا می نشینم، ساعتش را باز کند توی کیفش بیاندازد؛ یا نه، ساعتش را روی میز اتاقش بگذارد و بیاید؛ موبایلش را هم خاموش کند و همین طوری به من زل بزند و من برایش حرف بزنم.

بگویم از روزهایی که بر من گذشت و می گذرد، از سرفه های قبل از جواب دادنِ تلفن برای صاف کردن صدا، کرم های دورچشمی که قرمزی و ورم پلک هایم را کم کند، خنده هایی که خنده نیست، بغض هایی که با روزی هشت لیوان آب قورتش می دهم، شعرهایی که موقع پیاده گز کردن پیاده روها زمزمه می کنم، از سکوت سنگینی که این روزها دارم و مرسی هایی که در جواب چطوری ها تحویل این و آن می دهم.

یک نفر را می خاهم که توی این روزهایی که روزه ی سکوت گرفته ام، بیاید، دستم را بگیرد و بنشاندم رو به رویش، تا نگاهش کنم، دست هایش را بگیرم، یک نفس عمیق بکشم و برایش بگویم چقدر صبور بوده ام... چقدر صبور بوده ام...